تبليغاتX
سنگِ نشان
کعبه یک سنگ نشان است که ره گم نشود / حاجی احرام دگر بند ببین یار کجاست

روز چهارم مدینه

قرض هايم را تا جايي كه يادم بود و توانستم دادم. احساس كردم كه بايد و از هر كه توان آن داشتم رضايت طلبيدم و باقي را به او واگذار كردم كه ...

نيت خود را در حد سطح فكري خود خالص كردم و خواستم فقط به نيت اوعازم شوم:

حج عزم است، عازم شدن به سوي خدا. نه يك خانه ي سنگی بلكه پرواز روح است به سوي مبدا و منشا. پس بايد سبك شد تا بتوان اوج گرفت.

دير به فكر افتادي، مردد بودي. ترديد ، ناباوري، بي لیاقتی. همه و همه دست به دست هم مي داد، می رفت تا... اما لطف الهي با توست. ایمان دارم

قرض هايت را ادا كن و امانت ها را به صاحبانشان پس ده!

مالت را در حد علم و توانت پاك كردي.

كارهاي نیمه تمامت را به انجام رساندي.

دوستان خويشان و صاحبان حق را تا حد امكان زيارت كردی و رضايت گرفتي....

كم كم احساس سبكي مي كني بندها كم كم باز مي شود و امروز و الان در مدينه در همسايگي رسول خدا نيت مي كني تمام محبت هاي غير حب خدايت را چال كني. پريشب وقتي با تلفن، كه انگار خدا شماره اش را گرفت در كمال ناباوري ات زیر باران چشم هایت، آخرين رگه هاي عشق هاي غير خداييت هم پژمرد! باید به زمین و زمان ناسزا می گفتی. باید افسرده می شدی دفترت را پاره می کردی... اما معتقدم و ایمان دارم که این لطف خفی خداست. لطفی که همه چیزت را گرفت تا خالیت کند، سبک سبکت کند. دیگر چیزی در دنیا نداری که دلت را زمین گیر کند. دیگر نه دینی داری نه مهری نه حتی...  نيت كن، عهد كن، و بال هایت را بگشا و اوج بگیر!




لينك ثابت نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم اسفند 1386ساعت 17:37 توسط :: حامی ::

ای به جامه ی خویش فروپیچیده!

برخیز و جامه ات را پاکیزه ساز!

و پلیدی را هجرت کن!

طنین قاطع و کننده ی فرمان وحی، در فضای درونم می پیچد.

و صدای زنگ های این کاروانی را

که آهنگ رحیل کرده است، می شنوم.

هجرت آغاز شده است

و می دانم این آتشی که اکنون

چنین دیوانه در من سر برداشته است،

نه یک حریق،که آتش کاروان است.

آتشی که بر راه می ماند و کاروان می گذرد.

از دفترهای سبز - دکتر علی شریعتی




لينك ثابت نوشته شده در جمعه بیست و چهارم اسفند 1386ساعت 12:13 توسط :: حامی ::




لينك ثابت نوشته شده در جمعه بیست و چهارم اسفند 1386ساعت 12:7 توسط :: حامی ::

خسته بودم و فكر مي كردم اونجا خبري از خستگي نيست . فكر مي كردم رفتنم  پايان همه تشنگي هاست . فكر مي كردم  كوزه هام رو پر برمي گردونم .  وقتي ديدم اسمم بين اين همه دانشجو در آمده حس خوبي داشتم مثل اينكه يكي بهم مي گفت : تو انتخاب شدي

وقتي به مدينه و مكه فكر مي كردم با خود مي گفتم من در برابر اين همه عظمت نمي تونم دووم بيارم ,زانو هام مي شكنه ,پاهام توان ايستادن ندارن . اصلا تصور اينكه يك روز قراره تو صحن مدينه راه برم از نزديك گنبد سبز پيامبر رو ببينم ,برم كنار بقيع و از همه مهمتر در مقابل كعبه سر از سجده بلند كنم برام محال بود .

احساس مي كردم قراره اتفاق مهمي بيفته  يك تحول عظيم ,يك معجزه يا چيزي شبيه معجزه ! بخصوص اينكه مادام حسي به من مي گفت تو انتخاب شدي .

خسته بودم ,درمانده ,نيازمند و به خاطر همين اولين چيزي كه روي دوشم گذاشتم كوزه هاي خالي و غبار گرفته بود . به همه وعده آب دادم به خصوص به روحم كه خيلي تشنه بود ,اونقدر تشنه كه تواني براي پرواز نداشت .

من با تمام خستگي هام ,با وزن زياد كوزه هاي خالي روي دوشم خم به ابرو نياوردم چون حسي مادام بهم مي گفت : تو انتخاب شدي ! و من احساس مي كردم به زودي تمام كوله بارم و با وزن زيادش به زمين مي گذارم نه از خستگي ,نه براي تازه كردن نفس بلكه چون اونجا رو چشمه مي دونستم ,نهايت رسيدن .

 

و من رفتم ,2سال پيش تابستان 85 ,و من روي سنگفرش هاي حرم پيامبر قدم گذاشتم ,ايستادم, نشستم و نماز خواندم           اما زانو هايم نشكست !

كنار بقيع رفتم ,جايي كه در وصفش زياد شنيده بودم  از غربتش , تاريكي شبهاش و كبوتراني با بالهاي خاكي و غبار آلود ,من هم غربتش را ديدم اما نه از جنس غربتي كه وصفش رو شنيده بودم  نمي دانم چگونه بگويم  غربتي بود از جنس غريبي حسين و اشك هايي ديدم از جنس اشك هايي كه براي حسين مي ريزند و چقدر غريبند ...

احساس بي حسي داشتم فكر مي كردم خوابم ,گيج و منگ مي ترسيدم چون به همه وعده آب داده بودم تازه با خود عهد كرده بودم قبل از پر كردن كوزه ها آن ها را را خوب بشويم چون پر بود از گرد وغبار

نمي خوابيدم و تا مي توانستم دعا ونماز و زيارت خواندم ،نمي دانم اما مدينه با همان حس بي احساس تمام شد و وقت رفتن فرا رسيد با اشك وداع كردم و رفتم ...

 

به ميقات رسيديم با لباس هاي سپيد و من همچنان احساس بي حسي داشتم ,محرم شديم و من فرد بودم !! من كسي در ميقات بودم نه خسي ,نتوانستم جمع شوم مردم شوم  و اين من در تمام طول سفر يك لحظه هم دور نشد  و اين شد كه احساس كردم كوزه ها را نمي توانم پر آب كنم  و بازگشتم ...

كوزه ها را خشك باز گرداندم , كه مي داند اين حس با من چه كرد و من چه روز ها و شبهايي را تجربه كردم

 

و امروز 2 سال از آن سفر مي گذرد با تمام احساس هايش ,حرف هايش و خاطراتش و من امروز خوب مي دانم اشتباه كردم ,اشتباه كردم كه توقع بي جا داشتم بله معجزه اي در كار نيست و همه چيز به فكر ما بستگي دارد . حج مقوله اي بزرگتر از آن بود كه من بخواهم به راحتي در ذهن كوچك خود جايش دهم و به آن فكر كنم ,من اشتباه كردم قبل رفتن بايد بيشتر به خودم و به اين سفر مي انديشيدم  ,منطقي تر فكر مي كردم معجزه اي در كار نيست و من اشتباه كردم .

من اشتباه كردم ,كوزه ها را خالي باز نگرداندم ,كوزه هاي من مثل همه كساني كه مي روند با آب بازگشت . آنجا چشمه اي است كه هر كس در حد خودش از آن آب ميگيرد و هيچكس از پاي آن چشمه با كوزه هاي خالي و غبار آلود باز نمي گردد ومن اشتباه كردم !!

نوشته ای از الهه امین زاده




لينك ثابت نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم اسفند 1386ساعت 8:48 توسط :: جعفریان ::

كتاب حج دكتر شريعتي را مي خواندم، بخش موسم:

احساس مي كنم پيش از سفر كم گذاشته ام، مطالعه نكرده ام و زنگارها را نزدوده ام.

وقتي ديد دكتر را با ديد خودم نسبت به حج مي سنجم، احساس حقارت مي كنم! هنوز بچه ام، كوچك و تا بخواهي ابله!!

فقط قدا و سنا بزرگ شده ام. هنوز در نظرم حج مكاني براي پاك كردن كثافت كاري هاي عمرم، و پر كردن عقده هاي زندگي و روا كردن حاجت ها و نيازهاي روزمره ام است.

هنوز مسجد النبي و بقيع برايم ركعتي 1000 برابر ثواب است و اشك هايم سپرهاي آتش جهنم. هنوز براي روز گرفتن دعا می كنم خدايا سحري بيدار شوم. و براي نماز خواندن مي خواهم كنار ستون قرعه خالي شود!

 

خدايا به يگانگيت قسم، احساس نياز مي كنم. حقيقتاٌ تنهایم اگر نباشي ام. پروردگارا به احديت خودت قسم، كمكم كن هرگز تنها نمانم(بي تو !)حتي اگر از تمام خلق جدا باشم. و ياري ام فرما هرگز نااميد نباشم چون تو باشي- حتي اگر تمام وسايل و واسطه ها قطع شوند!

مهربانا منت گذار بر من تا هرگز مغرور نگردم - حتي چون پادشاه عالم شوم و حتي اگر .....

قسم به عزتت، عزيزم كن. به غنايت بي نياز از غيرت نما. و به نياز خودم سوگند، نيازمند خودت گردان. كه نياز به تو End بي نيازي است!

خدايا در پايان همه ي اين ليست كه هيچ انتهايي نيست اگر الان يك حاجت مرا برآورده مي كني:

 

(پروردگارا ياري ام كن بنده ي تو باشم!) که بندگی تو عزت بزرگان است.




لينك ثابت نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم اسفند 1386ساعت 19:51 توسط :: حامی ::




لينك ثابت نوشته شده در جمعه هفدهم اسفند 1386ساعت 17:49 توسط :: حامی ::

روز دوم ورود به مدينه                             ۲شهریور  1386

جلوي آينه نشسته اي و به درون آن زل زده اي ....

از محرمات احرام نگاه كردن به آينه است تا از خودت بيگانه شوي تا عمري منيت خود را كنار بگذاري و در او مستغرق شوي ...

اما فكر مي كنم الآن بهترين زمان است تا خوب به آن چه هستي بيانديشي!

چه بودي – چه كردي و چه خواستی بكني!

واقعاٌ چرا اين قدر فاصله است بین آن چه ميخواهي و آن چه هستي!؟ آن چه درست مي داني و آن چه مي كني!؟

روزی از اشک هايت گریبات تر می شود، روزی از شوق گناه چشمانت سرخ!

ديشب و امروز صبح، مسجدالنبي بودم. ولي انگار به ديدن يك كاخ افسانه اي آمده ام، يك گردش تفريحي. هيچ حسي نداشتم هيچ شوقي هيچي....

حتي قريب 3 ساعت در روضه ي رضوان نشستم و نماز خواندم، با پیامبر خدا درد دل كردم، ذكر گفتم. ولي افسوس که جز يك حس كسالت و يك خستگي جسمي و روحي، يك شك و عذاب وجدان از غصب جاي مونان ديگر هم بر دلم اضافه شد.

نمي دانم راز اين همه بي سعادتي چيست؟

چرا حتی نمی توانم به حال زار خودم 2 قطره اشك بريزم. جايي كه رحمه اللعالمين رويش را ازت برگرداند بايد خون گريه كني و تو ...!؟

 

{به تصوير خودت نگاه كن}

چهره اي نسبتا جذاب با چشم هاي گود افتاده با مردمک های سبز پشت يك عينك خوشگل و موهاي پريشون كه هر كسي نشناسدت...

اما تو كه خودت مي داني! از پشت شيشه هاي كلفت و مردمك هاي ... ات مي بيني! ... صاف و واضح:

 بلاهت - حماقت - درويي

مي بيني يك ماه بعد را که باز سر سفره شيطاني و به اين 2 هفته ات می خندی... پس دفترت را ببند و برو گمشو!




لينك ثابت نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم اسفند 1386ساعت 20:35 توسط :: حامی ::

بی هیچ حجابی



لينك ثابت نوشته شده در جمعه دهم اسفند 1386ساعت 18:55 توسط :: حامی ::

سر کلاس هی چشم هایم را می بستم . وقتی که چشم های خود را می بندم . او از زیر عینک قشنگش نگاهم می کند. عینک خدا گرد و خیلی بزرگ است . و ریش های بلند و سفید دارد . معصومه می گوید : تو که چشم هایت بسته است . چه جوری می دانی ؟ اما من می دانم . محسن که برادر بزرگتر من است . می گوید : همه ی انسان ها و حیوان ها و حتی چیزها ی دیگر بنده ی خدا هستند و خدا همه ی بنده هایش را دوست دارد ، و به آنها نگاه می کند ، و حرف های آنها را می شنود . محسن یک شعری بلد است . که در آن می گوید : و خدایی که همین نزدیکی است . یعنی که خدا همه جا ها است . حتی کنار برگ های گلدان . پدر بیش تر می گفت : خدا توی قلب آدم ها است . اما چهار شنبه ی هفته ی پیش برای دیدن خدا رفت به شهر مکـّه . مامان را هم برد . من به او گفتم : خدا این جا هم هست . امّا ، او فقط خندید . محسن می گوید : آن جا ، خدا چند تا کلاس مهم گذاشته است . و بنده هایش را دعوت می کند . که چیزهای خوب به آنها یاد بدهد . دیشب که مامان زنگ زد . به او گفتم که دلم برای او تنگ شده است . اما از سوقاتی ها سئوال نکردم . چون محسن تمامشان را به من گفته بود . فردا قرار است ، که مریم جون آخرین درس کتاب بخوانیم را هم درس بدهد . و بعد درس ها را یکی یکی دوره کنیم . من می توانم همه ی کلمه ها را بخوانم و بنویسم . اما کتاب دینی و ریاضی هنوز تمام نیست . این بود خاطره ی شنبه ی من .




لينك ثابت نوشته شده در جمعه دهم اسفند 1386ساعت 18:49 توسط :: حامی ::

همایش سنگ نشان در تاریخ ۲۰ اسفند با حضور دکتر محمدعلی انصاری در تالار ابن سینا برگزار می گردد . دانشجویانی که قرار است تجربیات خود را در اختیار دوستانشان قرار دهند عبارتند از:

حامی اشرف-پزشکی . الهه امین زاده-زیست شناسی . هانیه زارع-دندانپزشکی . مرضیه حسینی-مدارک پزشکی . دکتر جعفرزاده-فارغ التحصیل پزشکی . خیزران میری-پرستاری . امیر نوروزپور-پزشکی.

علاقمندان جهت ارائه مطالب خود و شرکت در اجرای همایش می توانند با شماره ۸۵۳۴۳۷۷-۰۵۱۱ تماس حاصل نمایند.




لينك ثابت نوشته شده در چهارشنبه هشتم اسفند 1386ساعت 11:41 توسط :: جعفریان ::

خدایا یقینا مرا بسیاری گناهان و زیادی خطا ها در برگرفته اند و رحمت و آمرزش بی کران نزد توست. ای کسی که مستجاب کرد دعای منفورترین خلقش را زمانی که گفت مرا تا روز برانگیخته شدن فرصت ده. دعای مرا نیز مستجاب فرما.

رب اغفر و ارحم و اعف و تکرم و تجاوز عما تعلم انک تعلم و مالا نعلم – پروردگارا بگذر از آنچه از اعمالمان می دانی که تو آگاهی بر آنچه خود نیز نمی دانیم – انک انت الله الاعز الاکرم (گزیده ای از دعای شوط هفتم طواف و سعی)

بارها شده در طول روزهای تکراری زندگانی خویش در پیچ و خم مشکلات، آن جا که دیگر از همه چیز مایوسیم دست به دعا برداشته از ته دل او را می خوانیم، اما دریغ از پاسخی که... اوقات بسیاری بر ما گذشته، که در تنگ نای تلاش بی امان دست خالی می مانیم و آنجاست که درخت شوم یاس و بی اعتمادی در دل شوریده ریشه می دواند و علف های هرزه ی تردید و شبهه به جان ساقه ی ایمانمان می افتد. اما اشکال کار ما کجاست؟

حج در اسلام یک سفر صرف نیست، زیارت هم نیست. در دیده ی کسانی که قسمتی از حقیقت حج را درک کرده اند، این یک دوره ی فشرده انسان شناسی است به روش Self Teaching که در قالب حرکات و نمادها به حاجیان آموخته می شود تا آن ها را به تدبر وا دارد و در پایان دوره از آنان انسان هایی بسازد که هر یک ابراهیم وار تزکیه شده و به اصلاح جامعه ی خود بپردازند. سعی بین صفا و مروه نیز مثل تمام مناسک حج عملیست با دو صورت ظاهر و باطن. این جا هم پروردگار معارف خویش را در قالب مثال و نماد در آورده است. افلا یتفکرون؟

سعی داستان یقین ابراهیم است در رها کردن زن و فرزند در سرزمینی بی آب و علف. داستان تلاش هاجر برای یافتن آب، زمانی که تنها ماند با عطش سوزان و تشنگی جگرگوشه. جایی که جز خدا امیدی نبود. حس نیاز مطلق، حالتی که قلب ها نسبت به پروردگار خویش خاشعند، جایی که هیچ فاصله ای بین خود و خدای خودت نمی یابی. و یا جایی که اگر ایمانت بلرزد وسوسه ها در دلت غوغا می کنند. تردید می کنی، مایوس می شوی.

سعی کلاس تلاش است و زندگی دنیا. همان طور که طواف نماد عشق است و عالم معنا. در طواف بنده یاد می گیرد، که نه به یاد می آورد که عاشق پروردگار خویش بوده. الست بربکم پاسخ داده و پیمان کرده که عبودیت کند. یاد می گیرد مثل پروانه عاشقانه به دور شمع بگردد. طواف چرخش است. که گردش نماد عشق است و سرسپردگی! در عشق حرکت دوران است اول و آخر خط یکیست. تو می چرخی همراه همه ی هستی و هفت دور، که هفت نماد بی نهایت است یعنی تا هستم. در طواف رسیدنی در کار نیست، فقط حرکت مطلق است تو حتی حق نداری حین طواف خانه ی دوست را لمس کنی حق نداری برسی! باید فقط گردش بچرخی مثل پروانه ای که اگر شعله را لمس کند می سوزد. مثل الکترونی که اگر به هسته برسد نابود می شود.

اما در سعی یاد می گیری به جلو حرکت کنی. برای یافتن مقصود تلاش کنی. می آموزی از دیدن سراب مایوس نشوی. در سعی حرکت خطی است. اول و آخر دارد. یعنی تا هدفی داری باید برایش تلاش کنی. حتی اگر هیچ نیابی. که وظیفه ی تو یافتن آب نیست سعی است برای یافتن آب. و شگفت آنست که زمزم تو نه در سعی و از تلاش تو که کنار کعبه همان جا که طواف کردی، و در سایه ی عشق و توکلت، و به عنایت معشوق بدست خواهد آمد. اما سعی تو شرط است.

بازگردیم سر مقتدا و معلم کلاس، همان که باید پا جا پای او بگذاری. هاجر زنیست سیه چرده، کنیزیست که خانمش بر او خشم گرفته و تبعید شده. در پست ترین و بدترین حالت و طبقه اجتماعی ممکن. رها شده در صحرایی سوزان بدون آب و توشه ای و حتی آینده ای معلوم، صرفا به وعده ی یاری خدا از زبان پیامبرش. تو بازیگر چنین نقشی هستی، این جا که رسیدی تو هیچی. یک از هزارها آدم سیاه و سفید و بلند و کوتاهی که در کنارت می روند، ذکر می گویند و هروله می کنند. باید قبلا همه چیزت را جا گذاشته باشی. باید آخرین داشته ها و وابستگی هایت را در میقات کنده باشی. در طواف عشق را آموخته باشی تا این جا بتوانی توکل کنی، از صفا تا مروه را با عطش امیدوارانه طی کنی، سراب ببینی و مایوس نشوی.

سعی به تو می آموزد مهم نیست کیستی. چه رنگی هستی بنده ای یا آزاد؟ به سوی خدا نیت کن، دل از غیر او آزاد گردان و برای او تلاش کن و ایمان داشته باش که حتی، اگر تمام اسباب ظاهر ناموافق بود اگر نیت تو اوست، هرگز تنها نیستی «سوگند به روشنایی روز و به شب چون آرام گیرد که خداوند هرگز تو را رها نکرده و بر تو خشم نگرفته است». که اگر یاد بگیری و به کار بندی، کمترین پاداش تو زمزم است. و بالاتر آن که

پروردگار، خود را نسبت به تو شاکر می داند. نهایت لطف و عنایت! لطفی که کنیز سیاه را اسوه ی تمام موحدان و حاجیان می کند. جزء شعائر خدا، چنان که تا تاریخ هست باید به او اقتدا کرده پا جا پای او نهاد.

ان الصفا و المروه من شعائر الله فمن حج البیت او اعتمر فلا جناح علیه ان یطوف بهما، و من تطوع خیرا فان الله شاکرٌ علیم.




لينك ثابت نوشته شده در سه شنبه هفتم اسفند 1386ساعت 0:20 توسط :: حامی ::

كجاست؟ در كجا به دنبال آن بگردم؟ گمشده ام كجاست؟ در خودم؟ در كعبه؟ در رويا؟ آيا نشانه اي هست؟ از كجا بفهمم كه آن را يافته ام؟

به ديگران خيره مي شوم، آيا آنها نيز گمشده اي دارند؟ در چهره هاي آنها تنوع مي بينم، سياهپوست ، زردپوست ، سفيد پوست، مالزيايي ، ترك، هندي، پاكستاني، ايراني، مصري و مليتهاي ديگر، اما به نظرم همه يكرنگ و يكدست مي آيند. آمده اند كه تفاوت ها را كنار بگذارند و آن طور كه شريعتي مي گويد "شبيه" بازي كنند. چهره هايي مصمم با چشماني مشتاق.

شايد كليد معما همين است گمشده من در ديگران است . "من"  در اينجا معنا نمي دهد، بايد جزئي از "ما" بود. مانند نقش هزار تكه اي كه وقتي تكه ها را در كنار هم قرار مي دهي، تصوير نهايي مشخص مي شود. بخشي از من در ديگران است و بخشي از ديگران در من بايد به ديگران توجه كرد تا خود را يافت . پس  شايد در اين مكان وظيفه مشخص است. نقش هر كس را از پيش تعريف كرده اند. فقط بايد خوب آن را درك كرد. بايد كه از خود غافل شد. اما از ديگران نه.




لينك ثابت نوشته شده در دوشنبه ششم اسفند 1386ساعت 12:19 توسط :: جعفریان ::

قسمت اول : امسال اسمم برای حج دانشجویی در نیومد !

 

توی غربت اتاقم میشینم و واژه هایی که این همه سال

 بخوردم دادن توی ذهنم نشخوار میکنم :

 

قسمت          سعادت         صلاح

 

همه ی اینها فقط مسکن ان و وقتی زیاد از مسکن ها

 استفاده کنیم دیگه اثر نمیکنن.

میگم :  بزرگترین خواسته ام از تو. . .

(سکوت). . .

صداهای پشت پرده :  شاید . . . صلاح نیست . . . قسمت این

بوده . . . لیاقت نداشتی . . . لیاقت بهتر از این ها رو

داری!!!!

همه ی اینها فقط حکم مسکنی شده که فقط التهابمو

 بیشتر میکنه که تا آخر راه بمونم و ببینم صلاحم چیه

 و چی قسمت میشه و چقدر لیاقت دارم .

این روزا که خیلی ها تو تکاپو ی زدن واکسن وگرفتن

 ویزا و وام دانشجویی حج هستن ((دختری)) هست که

 داره راهشو از ستاره ی شمال دور میکنه . . .

 

برای من نسخه داروی مسکن ضد التهاب بدین .

(NSAID)  .یا نه اصلا دردم و دوا کنین .

 

0و1:میترسم چشمام و ببندم و باز کنم و ببینم معجزه 

اومده و رفته و منم خواب بودم .

 

 




لينك ثابت نوشته شده در دوشنبه ششم اسفند 1386ساعت 8:46 توسط :: فاطمه شیرزاده ::




لينك ثابت نوشته شده در دوشنبه ششم اسفند 1386ساعت 0:29 توسط :: حامی ::

 

ای قوم به حج رفته کجایید کجایید؟

معشوق همین جاست بیایید بیایید

معشوق تو همسایه و دیوار به دیوار

در بادیه سرگشته شما در چه هوایید؟

گر صورت بی صورت معشوق ببینید

هم خواجه و هم خانه و هم کعبه شمایید

ده بار از آن راه بدان خانه برفتید

یک بار ازین خانه براین بام برآیید

آن خانه لطیف است نشان هاش بگویید

از خواجه ی آن خانه نشانی بنمایید

یک دسته گل کو اگر آن باغ بدیدید

یک گوهر جان کو اگر از بحر خدایید

با این همه آن حج شما گنج شما باد

افسوس که بر گنج شما پرده شمایید

«مولوی»




لينك ثابت نوشته شده در شنبه چهارم اسفند 1386ساعت 22:9 توسط :: حامی ::

1




لينك ثابت نوشته شده در شنبه چهارم اسفند 1386ساعت 20:39 توسط :: حامی ::

صحیفه سجادیه دعای23 فراز 4:

خداوندا بر من منت بگذار به حج و عمره و زیارت قبر پیامبرت – که درودهایت بر او و خاندانش باد – و خاندان پیامبرت ، مادامی که زنده ام، همیشه و همه سال، و آن را پذیرفته شده و در نظر داشته و پداش داده شده نزد خود قرار ده.




لينك ثابت نوشته شده در پنجشنبه دوم اسفند 1386ساعت 22:58 توسط :: حامی ::