تبليغاتX
سنگِ نشان
کعبه یک سنگ نشان است که ره گم نشود / حاجی احرام دگر بند ببین یار کجاست

خسته بودم و فكر مي كردم اونجا خبري از خستگي نيست . فكر مي كردم رفتنم  پايان همه تشنگي هاست . فكر مي كردم  كوزه هام رو پر برمي گردونم .  وقتي ديدم اسمم بين اين همه دانشجو در آمده حس خوبي داشتم مثل اينكه يكي بهم مي گفت : تو انتخاب شدي

وقتي به مدينه و مكه فكر مي كردم با خود مي گفتم من در برابر اين همه عظمت نمي تونم دووم بيارم ,زانو هام مي شكنه ,پاهام توان ايستادن ندارن . اصلا تصور اينكه يك روز قراره تو صحن مدينه راه برم از نزديك گنبد سبز پيامبر رو ببينم ,برم كنار بقيع و از همه مهمتر در مقابل كعبه سر از سجده بلند كنم برام محال بود .

احساس مي كردم قراره اتفاق مهمي بيفته  يك تحول عظيم ,يك معجزه يا چيزي شبيه معجزه ! بخصوص اينكه مادام حسي به من مي گفت تو انتخاب شدي .

خسته بودم ,درمانده ,نيازمند و به خاطر همين اولين چيزي كه روي دوشم گذاشتم كوزه هاي خالي و غبار گرفته بود . به همه وعده آب دادم به خصوص به روحم كه خيلي تشنه بود ,اونقدر تشنه كه تواني براي پرواز نداشت .

من با تمام خستگي هام ,با وزن زياد كوزه هاي خالي روي دوشم خم به ابرو نياوردم چون حسي مادام بهم مي گفت : تو انتخاب شدي ! و من احساس مي كردم به زودي تمام كوله بارم و با وزن زيادش به زمين مي گذارم نه از خستگي ,نه براي تازه كردن نفس بلكه چون اونجا رو چشمه مي دونستم ,نهايت رسيدن .

 

و من رفتم ,2سال پيش تابستان 85 ,و من روي سنگفرش هاي حرم پيامبر قدم گذاشتم ,ايستادم, نشستم و نماز خواندم           اما زانو هايم نشكست !

كنار بقيع رفتم ,جايي كه در وصفش زياد شنيده بودم  از غربتش , تاريكي شبهاش و كبوتراني با بالهاي خاكي و غبار آلود ,من هم غربتش را ديدم اما نه از جنس غربتي كه وصفش رو شنيده بودم  نمي دانم چگونه بگويم  غربتي بود از جنس غريبي حسين و اشك هايي ديدم از جنس اشك هايي كه براي حسين مي ريزند و چقدر غريبند ...

احساس بي حسي داشتم فكر مي كردم خوابم ,گيج و منگ مي ترسيدم چون به همه وعده آب داده بودم تازه با خود عهد كرده بودم قبل از پر كردن كوزه ها آن ها را را خوب بشويم چون پر بود از گرد وغبار

نمي خوابيدم و تا مي توانستم دعا ونماز و زيارت خواندم ،نمي دانم اما مدينه با همان حس بي احساس تمام شد و وقت رفتن فرا رسيد با اشك وداع كردم و رفتم ...

 

به ميقات رسيديم با لباس هاي سپيد و من همچنان احساس بي حسي داشتم ,محرم شديم و من فرد بودم !! من كسي در ميقات بودم نه خسي ,نتوانستم جمع شوم مردم شوم  و اين من در تمام طول سفر يك لحظه هم دور نشد  و اين شد كه احساس كردم كوزه ها را نمي توانم پر آب كنم  و بازگشتم ...

كوزه ها را خشك باز گرداندم , كه مي داند اين حس با من چه كرد و من چه روز ها و شبهايي را تجربه كردم

 

و امروز 2 سال از آن سفر مي گذرد با تمام احساس هايش ,حرف هايش و خاطراتش و من امروز خوب مي دانم اشتباه كردم ,اشتباه كردم كه توقع بي جا داشتم بله معجزه اي در كار نيست و همه چيز به فكر ما بستگي دارد . حج مقوله اي بزرگتر از آن بود كه من بخواهم به راحتي در ذهن كوچك خود جايش دهم و به آن فكر كنم ,من اشتباه كردم قبل رفتن بايد بيشتر به خودم و به اين سفر مي انديشيدم  ,منطقي تر فكر مي كردم معجزه اي در كار نيست و من اشتباه كردم .

من اشتباه كردم ,كوزه ها را خالي باز نگرداندم ,كوزه هاي من مثل همه كساني كه مي روند با آب بازگشت . آنجا چشمه اي است كه هر كس در حد خودش از آن آب ميگيرد و هيچكس از پاي آن چشمه با كوزه هاي خالي و غبار آلود باز نمي گردد ومن اشتباه كردم !!

نوشته ای از الهه امین زاده




لينك ثابت نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم اسفند 1386ساعت 8:48 توسط :: جعفریان ::

همایش سنگ نشان در تاریخ ۲۰ اسفند با حضور دکتر محمدعلی انصاری در تالار ابن سینا برگزار می گردد . دانشجویانی که قرار است تجربیات خود را در اختیار دوستانشان قرار دهند عبارتند از:

حامی اشرف-پزشکی . الهه امین زاده-زیست شناسی . هانیه زارع-دندانپزشکی . مرضیه حسینی-مدارک پزشکی . دکتر جعفرزاده-فارغ التحصیل پزشکی . خیزران میری-پرستاری . امیر نوروزپور-پزشکی.

علاقمندان جهت ارائه مطالب خود و شرکت در اجرای همایش می توانند با شماره ۸۵۳۴۳۷۷-۰۵۱۱ تماس حاصل نمایند.




لينك ثابت نوشته شده در چهارشنبه هشتم اسفند 1386ساعت 11:41 توسط :: جعفریان ::

كجاست؟ در كجا به دنبال آن بگردم؟ گمشده ام كجاست؟ در خودم؟ در كعبه؟ در رويا؟ آيا نشانه اي هست؟ از كجا بفهمم كه آن را يافته ام؟

به ديگران خيره مي شوم، آيا آنها نيز گمشده اي دارند؟ در چهره هاي آنها تنوع مي بينم، سياهپوست ، زردپوست ، سفيد پوست، مالزيايي ، ترك، هندي، پاكستاني، ايراني، مصري و مليتهاي ديگر، اما به نظرم همه يكرنگ و يكدست مي آيند. آمده اند كه تفاوت ها را كنار بگذارند و آن طور كه شريعتي مي گويد "شبيه" بازي كنند. چهره هايي مصمم با چشماني مشتاق.

شايد كليد معما همين است گمشده من در ديگران است . "من"  در اينجا معنا نمي دهد، بايد جزئي از "ما" بود. مانند نقش هزار تكه اي كه وقتي تكه ها را در كنار هم قرار مي دهي، تصوير نهايي مشخص مي شود. بخشي از من در ديگران است و بخشي از ديگران در من بايد به ديگران توجه كرد تا خود را يافت . پس  شايد در اين مكان وظيفه مشخص است. نقش هر كس را از پيش تعريف كرده اند. فقط بايد خوب آن را درك كرد. بايد كه از خود غافل شد. اما از ديگران نه.




لينك ثابت نوشته شده در دوشنبه ششم اسفند 1386ساعت 12:19 توسط :: جعفریان ::

جلال آل احمد در سال 1343 خورشيدى به سفر حج رفته و كتاب خسى در ميقات را در اين ارتباط نوشته است. جلال از همان ابتداى سفر، به دقّت جزئيّات را با دقت بررسى كرده و اعمال و رفتار همسفران خود را زير نظرِ تيزبين خود گرفته است. او نظريّات سياسى، اجتماعى و دينى خود را در اين سفر، در كتاب خود بيان كرده است.اما در جایی از کتاب ناگهان رویکرد جلال تغییر می کند و از خود بیخود میشود:

«اين سعى بين صفا و مروه عجب كلافه مى كند آدم را يكسر برت مى گرداند به هزار و چهارصد سال پيش، به ده هزار سال پيش با هروله اش، با زمزمه بلند وبى اختيارش، با زيردست و پا رفتنهايش و بى خودىِ مردم و نعلين هاى رها شده... و با اين گم شدن عظيمِ فرد در جمع; يعنى آخرين هدف اين اجتماع و اين سفر...،  در سعى مى روى و برمى گردى به همان سرگردانى كه هاجر داشت. هدفى در كارنيست و در اين رفتن و آمدن، آنچه به راستى مى آزاردت مقابله مداوم با چشمها ست... و مگر مى توانى بيش ازيك لحظه به اين چشمها بنگرى... فقط پس از دو بار رفتن و آمدن به راحتى مى بينى كه از چه صفرى، چه بينهايتى را در آن جمع مى سازى و اين وقتى است كه خوش بينى و تازه شروع كار است وگرنه مى بينى كه در مقابل چنان بى نهايتى چه از صفر هم كمترى عيناً خسى بر دريايى... در سعى از بند خويش مى گريزيم و عملى مى كنيم كه هدفش ى روى و برمى گردى به همان سرگردانى كه هاجر داشت. هدفى در كارنيست و در اين رفتن و آمدن، آنچه به راستى مى آزاردت مقابله مداوم با چشمها ست... و مگر مى توانى بيش ازيك لحظه به اين چشمها بنگرى... فقط پس از دو بار رفتن و آمدن به راحتى مى بينى كه از چه صفرى، چه بينهايتى را در آن جمع مى سازى و اين وقتى است كه خوش بينى و تازه شروع كار است وگرنه مى بينى كه در مقابل چنان بى نهايتى چه از صفر هم كمترى عيناً خسى بر دريايى... در سعى از بند خويش مى گريزيم و عملى مى كنيم كه هدفش...




لينك ثابت نوشته شده در چهارشنبه نوزدهم دی 1386ساعت 9:23 توسط :: جعفریان ::