تبليغاتX
سنگِ نشان
کعبه یک سنگ نشان است که ره گم نشود / حاجی احرام دگر بند ببین یار کجاست

یک سلام . . . و خداحافظ باز         و در این بین عجب پیچ و خمی است

کاش من گم نشوم

معنی فاصله ها مرموز است               کاش با اینکه شلوغی بد نیست               مثل مردم نشوم

کاش در دلخوشی رؤیاها                                            ساعتم می خوابید

لحظه ها در گذرند        و چه بی رحم به تنهایی ما می خندند

کاش شرمنده ی یک دانه گندم نشوم

دلم از نیش زبان ها خون است       ذهن ها رو به کژی در سفرند

بین این قلقل موذی صفتی                    کاش کژدم نشوم

یک سلام . . . و خداحافظ باز                         در این بین عجب پیچ وخمی است

کاش من گم نشوم

کاش من گم نشوم...

9 ماه وبلاگ نویسی منم تموم شد. البته فعلا! از همه کسایی که کمکم کردن ممنون فعلا که حرف جدیدی ندارم  بعد استراحتی کوتاه دوباره برمی گردم.
یا شاید با سفری جدید و سفرنامه ای جدید، یا حتی سفر کرده ای جدید...
به هر حال همیشه باید آماده ی سفر بود و گوش به زنگ صدای کاروان. برای ما توقف مرگ است.
{کفش هایم کو...؟}




لينك ثابت نوشته شده در چهارشنبه هفدهم مهر 1387ساعت 22:19 توسط :: حامی ::

مي چرخی و مي گردي! 7 دور! از حجر الاسود به سمت چپ، در خلاق جهت عقربه هاي ساعت!

مي چرخی و مي گردي!7 دور! دست راستت را بالا آوري، نيت مي كني و عاشق مي شوي! بيعت مي كني و محرم مي شود با او دست مي دهی!

الله اكبر می كنی و پروانه وار گردش مي چرخي! مثل سياره اي كه تحت جاذبه ي ستاره اش قرار گرفته و مي چرخد!

مثل الكترون هايي كه در اوربیتال های خود اطراف هسته شناورند! هر كدام در مداري، در فاصله اي و با سرعتی خاص... اگر خوب بنگری، همه مي چرخند. حتی زمین که مثل ماه عاشق شیدایی دارد، در نهایت خود باید دور خورشیدی بگردد، و نیز خورشید... در چشمان ظاهربین مدارها پایان ندارند، تنها اینجا که می رسی حس می کنی، ناگاه در می یابی که به محور اصلی رسیده ای. این جاست محل کشف نقطه ثقل همه چرخش ها و گردش ها...

اين جا حس مي كني كه قطره شدي در يك رود... حس مي كني سياره اي در منظومه جهان!

احساس مي كني تمام جهان با تو مي چرخد. هر لحظه منتظری سرت از این همه چرخش گیج بخورد و نقش زمین شوی اما... به فیزیکدان بزرگ خالق طبیعت ایمان می آوری. این جا هر چه بیشتر می چرخی بیشتر احساس تعادل می کنی!

خودت را به دل جمعيت مي زني و شناور مي شوي! عاشق می شوی! گاهي دعاي مخصوص اشواط طواف را می خوانی. گاهي ذكر مي گويي، صلوات مي فرستي ، گاهي دعاي جوشن آل ياسين .... مي خواني ، قرآن مي خواني، گاهي هم هيچ نمي گويي ...! فقط خود را به جمعيت و جاذبه مي سپاري مي گذاري بچرخاندت و تو، فقط فكر مي كني، احساس مي كني.

خلسه ی عجیبي است فكر ، فكر و احساس!

روز آخر است روز وداع و تو نشسته اي و جمعيتي كه تو را مي خواند انگار!

مي چرخند مي چرخند و تو را مي خوانند! احساس مي كني بايد بروي>

...

طواف تمرين عاشق شدن است. پروانه شدن، آزاد شدن و در بند شدن!

«من از آن روز كه در بند توام آزادم!»

و7 دور يعني ∞. هفت اينجا نه عدد كه نماد لایتناهی بودن است يعني تا آن جا كه عمرم اجازه دهد!

طواف چرخش مطلق است که نماد عشق و بندگیست. بنده تسلیم است و عاشق سرسپرده. فقط می چرخد، در یک دایره بسته، بدون آنکه به هدف تعیین شده ای بیندیشی. در واقع مقصد تو بی مقصدی است. خيلي جالب است تو در طواف فقط مجازي بگردي حق رسيدن ورود به كعبه را نداری. نبايد داخل شوی و نمي تواني حتي به ديوار آن دست بزنی!

يعني به تعبیر دکتر شریعتی خدا با آن كه دور نيست ولي دور هست!

يعني مي تواني عاشقش شوی به سمتش حركت كني! يعني او قصد و هدف حركت است ولی اين راه آن قدر بي نهايت است و کمال او بی انتها كه فقط مي تواني به سوي او میل كني.

Lim x

 ∞→x




لينك ثابت نوشته شده در جمعه پنجم مهر 1387ساعت 22:24 توسط :: حامی ::

لیله



لينك ثابت نوشته شده در سه شنبه دوم مهر 1387ساعت 22:21 توسط :: حامی ::

يك سنگ سياه متوسط در يك گوشه كعبه!

عزيزي مي گفت وقتي مي خواهي طواف را شروع كني به موازات آن مي ايستي و مي گويي الله اكبر ولااله الله بسم الله الرحمن الرحيم واين يعني:

تو با خدا بيعت مي كني! حجر نماد دست راست خداست و تو

اين كوه نخوت تكه تكه شده، هيچ شده، بايد چرخش خود را به دور او با بيعت با او آغاز كني؟

و اين در رسم بيعت يعني تو از تمام پيمان هاي گذشته با زر و زور و من خودت باخواستت خواست خودت آزاد مي شوي!

فكر نمي كنم بتوان عظمتش را درك كني و هنوز بتواني راحت و محكم و با چشمان خشك بدان زل بزني .

امروز، روز پنجم، نيت كردم ببوسمش خواستم كه یاریم كند و بر من سهل !

دوبار قبلاٌ سعي كرده بودم ولي نمی شد، داشتم خفه مي شدم!

جالب است یک تكه سنگ سياه كه هر كسي از هر جايي دستی و صورتي به آن می مالد! اما وسواسي ترين آدم ها وقتي اين سنگ منصوب به خدا مي شود حاضرند زير دست و پا له شوند بيايند و يك بوسه بزنند.

اين سنگ سياه است – سياه سياه- مثل پرده ي كعبه که آن هم سياه است و اين خود بايد معنايي داشته باشد:

- خدا همان طور كه خانه اش را در گودي ميسازد، از بين شكل ها مكعب را مي گزيند. بي هيچ پيرايه و از بين سرزمين ها بيابان هاي لم یزرع عربستان! اين بار هم ذليل ترين سنگ را بر مي گزيند.

- سياه رنگي است كه تمام رنگ ها را در خود دارد اگر تمام الوان اصيل طبيعت را با هم مخلوط كنید رنگ سياه حاصل مي شود! و اين يعني خدا همه رنگ است با آن كه بي رنگ است.

خدا هم در رنگ سبز برگ يك درخت، هم در طلايي خورشید سفیدی برف آبي آسمان تيرگي يك آفريقايي طواف کننده و زردي يك چيني نمازگزار تجلی مي كند.

- سياه در فیزیک جاذب كامل است و تمام طيف تابانیده شده به آن را جذب مي كند و هيچ اختصاص نمي دهد. يعني تمام جهت ها به سمت اوست و روي همه ي نيازها با او او تمام ناز است، کسی است که هر کسی می تواند از هر دری با او سخن گوید و مطمئن باشد شنونده ای سمیع دارد ...

- طيف نشري سياه هم كامل است. و رحمت خدا مطلق – كامل و وسيع ، تمام طول موج موجودات را در بر مي گيرد و هر كدام را به اندازه ظرفيت خودش بهره مند مي سازد.




لينك ثابت نوشته شده در جمعه بیست و دوم شهریور 1387ساعت 23:8 توسط :: حامی ::

کاش قلبم درد پنهانی نداشت

چهره ام هرگز پریشانی نداشت

برگهای آخر تقویم عشق

حرفی از یک روز بارانی نداشت

کاش می شد راه سخت عشق را

بی خطر پیمود و قربانی نداشت




لينك ثابت نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم شهریور 1387ساعت 19:43 توسط :: حامی ::




لينك ثابت نوشته شده در سه شنبه دوازدهم شهریور 1387ساعت 19:40 توسط :: حامی ::

ای نفست یار و مدد کار ما
کــــــــی؟ و کجا وعده دیدار ما ؟
متی ترینی و نریک ؟؟؟؟
دل مستمندم ای جــــان
به لبت نیاز دارد
به هوای دیدن تو هوس حجاز دارد
به مکه آمدم ای عشق تا تو را بینم
تویی که نقطه عطفی به اوج آیینم
کـــدام گوشه مشعر؟ کدام کنــــج منی ؟
به شوق وصل تو در انتظـــــار بنشینم ؟
روا مباد که بر بنده ات نظر نکنی
روا مباد که ارباب جز تو بگزینم
چو روی کنی ، به رهت دردو رنج نشناسیم
ز لطف روی تو دست از ترنج نشناسیم

 



لينك ثابت نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم مرداد 1387ساعت 12:5 توسط :: حامی ::

با لباس هاي سفيد همه يكدست سفيد ,خيلي خوشحال بودم ! اما اون موقع براي خوشحال بودنم دليل خواصي نداشتم  . به لباس سفيدم نگاه مي كردم و احساس غرور و خوشحاليم مضاعف مي شد . لحظه محرم شدن بود به يك نقطه خيره شده بودم و لبيك رو تكرار مي كردم و محرم شدم .

از انجام ندادن محرمات اينقدر لذت مي بردم كه با خودم گفتم كاش بشه بيشتر تو حالت احرام بمونم ,به هر حال به طرف مكه به راه افتاديم .

نيمه شب رسيديم مكه قرار شد بعد از نماز صبح براي انجام اعمال بريم مسجد الحرام .

و من تا صبح با خودم فكر مي كردم كه وقتي كعبه رو ديدم چي بگم ,چي بخوام ...

خيلي استرس داشتم ساعت 4 صبح شد خدايا چرا اينجوري شدم !يعني چه؟! اضطرابي داشتم كه قابل وصف نبود . احساس مي كردم تمام وجودم داره ذوب مي شه و دوباره به وجود مي ياد . دلم مي خواست سريع تر برسيم مسجد الحرام اما زمان خيلي كند مي گذشت ... دستام مي لرزيد واقعا دست خودم نبود اضطرابي داشتم كه تا حالا تجربه اش نكرده بودم . اما به باب ملك الفهد كه رسيديم ,كفشهامو كه در آ وردم مثل اينكه از يك جاي سرد به جاي گرم بري موج آ رامش به صورتم خورد ,آروم شدم .

در طول انجام دادن اعمال سعي مي كردم جاپاي هاجر رو ببينم ,جاپاي ابراهيم و اسماعيل رو روي سنگ فرش مسجد الحرام حس كنم خيلي حواسم به چه جوري انجام دادن اعمالم نبود جالبه كه اصلا از اشتباه انجام دادن اعمال نمي ترسيدم،  دلم مي خواست تمركز كنم ,دلم مي خواست درك كنم مي خواستم همه اون كارهايي رو كه تو مدينه انجام ندادم اينجا جبران كنم بفهمم  پاهام كجا داره قدم بر مي داره  اما نه , مثل اينكه خيلي حقير تر و نا چيزتر از اونم، توقع بزرگي داشتم اونجا بود كه با تمام سلول هاي بدنم به كوچك بودن خودم پي بردم .

خيلي خوب بود خيلي خوش گذشت من همه چيز رو از نزديك مي ديدم و باورم نمي شد ، همچنان توي خواب بودم اما رؤياي شيريني بود از اونجا بودنم از اينكه چطور اين يك هفته تمام شد نمي تونم چيزي بگم

به گفته دكتر شريعتي" حرف هايي هست براي نگفتن ، حرف هايي كه هرگز سر به ابتذال گفتن فرو نمي آورند"  حقيقت آدم ها آن نيست كه بر شما آشكار مي كنند بلكه آن است كه از آشكار كردنش بر شما عاجزند .

به سرعت باد يك هفته مكه هم تمام شد و لحظه وداع فرا رسيد ، دلم نمي خواست برم يكي از ستون هاي مسجد الحرام رو گرفته بودم تو بغلم و گريه مي كردم ، اشكم داغ بود طوري كه داغي اش رو روي صورتم احساس مي كردم وجودم فرياد مي زد من رو از اينجا نبريد ولي بايد مي رفتم . 

و حالا بعد يكسال حسرت مي خورم ، افسوس كه نفهميدم كجا بودم , از به ياد آوردن خاطرات اونجا زخم شيريني كه به قلبم خورده سر باز مي كنه و ديگه دلتنگي كه با هيچ جمله اي نمي تونم توصيفش كنم ...

 

 خداحافظ اي همنشين هميشه

  خداحافظ اي داغ بر دل نشسته

 تو تنها نمي ماني اي مانده بی من

 تو را مي سپارم به دل هاي خسته

مرضیه حسینی

 




لينك ثابت نوشته شده در شنبه بیست و ششم مرداد 1387ساعت 18:16 توسط :: حامی ::

چو بیایی دهمت جان چو نیایی کشدم غم      من که بایست بمیرم چه بیایی چه نیایی




لينك ثابت نوشته شده در جمعه بیست و هشتم تیر 1387ساعت 18:36 توسط :: حامی ::

از بهترین خاطرات حجم زمان هایی بود که بر ستون های مجلل مسجدالنبی تکیه می زدم و عظمت سادگی پیامبر را در سخن او جست و جو می کردم. در مکان سابق کوچه ی بنی هاشم و رو به بقیع می ایستادم و غربت فاطمه و داغ علی را از گوشه ی چشم او نظاره می کردم. رو به روی کعبه می نشستم، گرد خانه طواف می کردم و جای ذکر، لذتی از طواف را از حج دکتر شریعتی را استشمام می کردم و در آن قبله ی تمام جهت ها بی جهت می شدم...

«خدا مطلق است، بی جهت است. این تویی که در برابر او جهت می گیری»

امروز شهادت بزرگ مردی است که نه تنها در عمره ام که در روزها و ساعت های بسیاری از زندگی ام مدیون اندیشه ها و آموزه هایش هستم. او که معلم اصلی انقلاب بود و نماد روشنفکر اسلامی. که یک نسل را آموخت می توان به قضا و قدر معتقد بود، منتظر منجی بود، اما در برابر ظلم معترض شد:

«آن که معترض نیست، منتظر نیست. و منتظر، معترض است»

آنکه یاد داد می توان معتقد بود، دین داشت اما عقل را کنار نزد و فلسفه را ترد نکرد...

فریاد زد  آیه های قرآن افسانه و داستان نیست، امروز هم جامعه ی ما پر است از کفر و بت پرستی..!

«بت پرستی عبارتست از توجیه وضع اجتماعی به وسیله ی خدایان و بوسیله ی دین» (میعاد با ابراهیم 168)

روحش شاد و یادش زنده باد




لينك ثابت نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم خرداد 1387ساعت 16:28 توسط :: حامی ::

(در راه مکه)

تصور كن يك روز بهت بگويند كه 3 تا آرزويت برآورده مي شود!...!

شايد سریع 3 تایش را بگویی ولي احتمالاٌ کمی فكر مي كني. شايد خيلي، و حتي ممكن است پس از شادی اوليه محزون شوي.

واقعاٌ 3 تا حاجت خيلي كم است! برای من كه تمام نيازم ...

شاید بارها به این موضوع فکر کرده ام و خواسته هایم را اولویت بندی کرده ام اما الان که به لحظه ی موعود نزدیک می شوم و رعشه های گام نهادن در پیشگاه محبوب را حس می کنم... همه حرفها و دلیل ها و گریه های پشت هر خواسته محو و بی رنگ شده است و هر خواسته تنها جمله ای تو خالیست!

نمی دانم، اولویت ها با سرعت عجیبی در ذهنم جا به جا می شوند. خواسته ها درست زمانی که قرار است روا شوند رنگ می بازند، و اندیشه که حال جای دیگر پر می کشد مجال پرداختن به این ها را ندارد:

 

گفته بودم چو بیایی غم دل با تو بگویم       

         چه بگویم که غم از دل برود چون تو بیایی

 




لينك ثابت نوشته شده در جمعه بیست و چهارم خرداد 1387ساعت 9:18 توسط :: حامی ::

              سرزنش ها گر کند خار مغیلان غم مخور

 

 




لينك ثابت نوشته شده در شنبه یازدهم خرداد 1387ساعت 23:18 توسط :: حامی ::

روز ششم مدینه

امروز ديگر بغضم تركيد شايد شروعش از دعاي كميل بود توي اول جلسه يا مناجات شعبانيه ...

اما امروز به اوجش رسيد ديگر هرذکری می گفتم، هر آیه ای می خواندم، حتي سر نماز اشكهايم گوله گوله روان مي شد.

قبول دارم يك خورده دير است اما بالاخره رخ داد تمام ترسم اين بود كه بز آمده، گاو برگردم!

تازه ياد گرفتم پشت در حرم اذن بگيرم، ياد گرفتم حاجت بخواهم و آموختم ببینم و بخوانم و بخواهم ...!

حالا تازه مي توانم از وراي سنگ هاي مرمر و تزئينات مجلل مسجدالنبي سادگي و مظلوميت پيامبر (ص) را درك كنم! حالا مي توام درد سينه ي مردي را درك كنم كه تمام دلبستگي اش به اين دنیا را در دل شب دفن مي كند و خون ديده هم به تيغ گلو و خس در چشمانش اضافه می شود!

مي توانم پشت باب البقيع پيكر تیرباران شده اي را ببينم كه از حرم برگشت و رفت تا بقيع را تكه اي از بهشت كند.

مي توانم با چشم بسته هم ببينم بر منبر نبي اكرم 25 سال هر ناکسی نشست.

و هزاران تحريف و تفسير بوجود آورد: اذان عمر!

احساس مي كنم فكرم كش آمده، دركم گود شده و احساسم لطيف!

هنوز بازار نرفته ام. ولي وجدانم اجازه نمي دهد حال كه محرم شده ام، محروم گردم!

فرصت ديگري نيست، توكل به خدا، اميد دارم بکنم در اين 48 ساعت، آن چه نكردم در آن چند روز!

"ربنا لاتزع قلوبنا بعد اذ هدیتنا و هب لنا من لدنک الرحمه انك انت الوهاب"




لينك ثابت نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1387ساعت 20:35 توسط :: حامی ::

روز پنجم مدینه

از کارهایی که قبل حج، قبل عزم خانه ی دوست توصیه شده وصیت نوشتن است. وصیت نامه تداعی کننده مرگ است، بریدن از تمام ماديات، رها كردن همه چيز دنیا براي اهل دنیا!

بخشيدن ، هبه كردن، باز گرداندن، پس دادن همه چيزت به دنیا. به جز خودت، كه بايد با خودت ببري، پيش صاحب اصلي اش. او كه عزمش كرده ای!

اما من كه چيز زيادي ندارم!

اين جاست كه می فهمي فقر بهترين دارايی است.

«دولت فقر خدايا به من ارزاني دار                         كين عنايت سبب حشمت و تمكين من است»

وقتي چيز زيادي نداری، براي حساب و كتابش هم زجر كمتري مي كشي. چنان كه گفته اند، مال بيش از آنكه تو مالكش باشي، او مالك توست!

اما هر چه بيشتر مي انديشم در زندگي كه مايه ي شر و اذيت ديگران بودم، مرگم هم نيز باعث آزارشان خواهد بود.

جز روزه ی قضا، و احتياطي و انفاق مال از طرفم و كسب رضايت ها چه دارم برايشان؟ هيچ!

وصيت نامه

انالله و انا اليه راجعون

اين جانب حامي ... فرزند ... در كمال سلامت عقل و انديشه و بنا به دستورات دينيم وصيت مي كنم!

...




لينك ثابت نوشته شده در جمعه سیزدهم اردیبهشت 1387ساعت 6:13 توسط :: حامی ::

دوشنبه ٢٧ شهریور ۱۳۸٥
سپید جامگان

... و بانگ رخت بر بستن فرا رسید،

هیاهوی گنگ غم سرای رفتن، و نغمه دلنواز رسیدن،

جمع دو حال عجیب، و تو... سرگردان...

                                    چشم به یک سو گریان، و به سویی دیگر، نگران...

و خداحافظ،

            ای سرزمین خاطره ها،

            ای کوچه پس کوچه های عشق،

و من...

            سفید جامه رختی بر تن،

            و من، نه من، که ما، که همه،

            زمزمه آمدن سر داده، با لباس سپید، حرکت...

و چشمان مضطرب هر دل،

به آن سو ،

            که بارگاه عشقش، آیا می پذیرد زمزمه عاشقی را؟

و لحظه ای کوتاه، چشم بر هم زدنی،

            به بانگی،

                        به خود می آیی...

و تو اینک، رخت بر بسته در جاده عشق،

در شبی تاریک، به سوی نور پیش می روی...

و فرصتی است برای تو،

تا آخرین عهدنامه عشقت را مرور کنی،

            یا می توانی در آن تاریکی،

                        به خواب، خوابی خوش فرو روی!

و یا، می توانی همچنان نوای آمدن سر دهی،

تو معشوق را از آمدنت خبر نمی کنی،

که او می داند و می بیند،

            تو جان خود را بانگ آماده باش سر می دهی،

                        که بداند که به کجا می رود...

و تو آرام، آرام، گرمای یک وجود انکار ناپذیر را حس می کنی...

            و اینک، قاعده به رسم سکوت است.

می گویند: حال که تو به این وادی رسیدی، دیگر بانگ آمدن سر مده،

                        تو اینجایی،

                                    تو در محدوده عشق قرار گرفته ای،

اینک این تو و این وجودت،

            که انتخاب نمایی، از این سفره گسترانیده عشق،

کدامین متاع، چشمانت را یارای به بازی گرفتن دارد؟

و تو اینک، ساکت،

            می اندیشی،

                        در پس آرزوهایت،

                                                که به معشوق چه گویی؟...


توضیح: این مطلب زیبا رو از وبلاگ آقا مصطفی انتخاب و اینجا کپی کردم.

لینک اصلی مطلب: http://doostedelha.persianblog.ir/post/244




لينك ثابت نوشته شده در جمعه ششم اردیبهشت 1387ساعت 11:50 توسط :: حامی ::

تردید

تردید بدترین و بهترین احساس آدمیست. منشا تمام تحولات روحی و اجتماعی، اعتقادی و ایدئولوژیکی است. تردید باعث می شود به همه ی باورهای پوچ و بی اساس زندگیت پشت پا بزنی، شک کنی و برای اثبات یا ردش تلاش کنی. باعث می شود دائما خودت را بسازی، از نو با مصالحی نو. تردید مانور فکر است و اندیشه. باعث تکامل است و تعالی؛ شرط پیشرفت نارضایتی از وضع موجود و جستوجوی کمالی برتر است. که در ابعاد گسترده مستلزم شک در مفاهیم پایه است.

اما تردید می تواند بد باشد. ویرانگر و عذاب آور! شک اعتقاداتت را زیر سئوال می برد. بندهایت را سست می کند. مهارهای درونیت را بر می دارد. شک باعث عدم تعادل می شود، که نتیجه اش خطاست. شک مقدمه ی گناه است. گناه باعث عذاب وجدان است. و چون هنوز رگه های منطق و اعتقادت از بین نرفته، چون نتوانستی ردش کنی. باعث می شود از خودت دلگیر بشوی. Self Respect تو زیر سئوال برود. و این احساس ضعف، نفرت از خود باعث تردیدهای جدید می شود (تردید خطا و گناه نفرت تردید بیشتر) که توی یک دور باطل به همه جای زندگی و احساس و اندیشه ات گسترش پیدا می کند. آخرش چشم هایت را باز می کنی می بینی از همه عالم و آدم بی زاری! به خودت اعتماد نداری. هیچ چی خوشحالت نمی کند. هیچ ارزشی برایت نمونده است. احساس می کنی دلت برای شرم آورترین موقعیت های زندگیت تنگ شده، حسرتشان را می خوری و در عین حال ازین شوق خطا عذاب می کشی!

پاورقی: و من تردید کردم!




لينك ثابت نوشته شده در یکشنبه یازدهم فروردین 1387ساعت 11:59 توسط :: حامی ::

میلاد پیامبر اکرم (ص) و امام راستگو مبارک باد:

خواستار عشق تو ام:

بار خدایا!

از تو خواهان نکو داده های پاک و گوارا هستم

خواهم که کردارهای نیک کنم

کارهای ناپسند را فرو نهم

و درماندگان را دوست بدارم.

از تو، عشق تو را خواستارم

و دوست داشتن هر کار و کرداری که

به دوست داشتن

نزدیک نماید.

از تو می خواهم که بر من به مهر باز آیی

و از من درگذری

و مرا بنوازی

و آن گاه که خواستی این مردم را عذاب کنی

مرا بی آشفتگی

به سوی خود بری.

 

برگرفته از کتاب مناجات های پیامبر(ص)- دکتر محمود مهدوی دامغانی

ر.ک. غزالی ترجمه احیاء ج1 ص687




لينك ثابت نوشته شده در دوشنبه پنجم فروردین 1387ساعت 22:4 توسط :: حامی ::




لينك ثابت نوشته شده در شنبه سوم فروردین 1387ساعت 22:15 توسط :: حامی ::

روز چهارم مدینه

قرض هايم را تا جايي كه يادم بود و توانستم دادم. احساس كردم كه بايد و از هر كه توان آن داشتم رضايت طلبيدم و باقي را به او واگذار كردم كه ...

نيت خود را در حد سطح فكري خود خالص كردم و خواستم فقط به نيت اوعازم شوم:

حج عزم است، عازم شدن به سوي خدا. نه يك خانه ي سنگی بلكه پرواز روح است به سوي مبدا و منشا. پس بايد سبك شد تا بتوان اوج گرفت.

دير به فكر افتادي، مردد بودي. ترديد ، ناباوري، بي لیاقتی. همه و همه دست به دست هم مي داد، می رفت تا... اما لطف الهي با توست. ایمان دارم

قرض هايت را ادا كن و امانت ها را به صاحبانشان پس ده!

مالت را در حد علم و توانت پاك كردي.

كارهاي نیمه تمامت را به انجام رساندي.

دوستان خويشان و صاحبان حق را تا حد امكان زيارت كردی و رضايت گرفتي....

كم كم احساس سبكي مي كني بندها كم كم باز مي شود و امروز و الان در مدينه در همسايگي رسول خدا نيت مي كني تمام محبت هاي غير حب خدايت را چال كني. پريشب وقتي با تلفن، كه انگار خدا شماره اش را گرفت در كمال ناباوري ات زیر باران چشم هایت، آخرين رگه هاي عشق هاي غير خداييت هم پژمرد! باید به زمین و زمان ناسزا می گفتی. باید افسرده می شدی دفترت را پاره می کردی... اما معتقدم و ایمان دارم که این لطف خفی خداست. لطفی که همه چیزت را گرفت تا خالیت کند، سبک سبکت کند. دیگر چیزی در دنیا نداری که دلت را زمین گیر کند. دیگر نه دینی داری نه مهری نه حتی...  نيت كن، عهد كن، و بال هایت را بگشا و اوج بگیر!




لينك ثابت نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم اسفند 1386ساعت 17:37 توسط :: حامی ::

ای به جامه ی خویش فروپیچیده!

برخیز و جامه ات را پاکیزه ساز!

و پلیدی را هجرت کن!

طنین قاطع و کننده ی فرمان وحی، در فضای درونم می پیچد.

و صدای زنگ های این کاروانی را

که آهنگ رحیل کرده است، می شنوم.

هجرت آغاز شده است

و می دانم این آتشی که اکنون

چنین دیوانه در من سر برداشته است،

نه یک حریق،که آتش کاروان است.

آتشی که بر راه می ماند و کاروان می گذرد.

از دفترهای سبز - دکتر علی شریعتی




لينك ثابت نوشته شده در جمعه بیست و چهارم اسفند 1386ساعت 12:13 توسط :: حامی ::




لينك ثابت نوشته شده در جمعه بیست و چهارم اسفند 1386ساعت 12:7 توسط :: حامی ::

كتاب حج دكتر شريعتي را مي خواندم، بخش موسم:

احساس مي كنم پيش از سفر كم گذاشته ام، مطالعه نكرده ام و زنگارها را نزدوده ام.

وقتي ديد دكتر را با ديد خودم نسبت به حج مي سنجم، احساس حقارت مي كنم! هنوز بچه ام، كوچك و تا بخواهي ابله!!

فقط قدا و سنا بزرگ شده ام. هنوز در نظرم حج مكاني براي پاك كردن كثافت كاري هاي عمرم، و پر كردن عقده هاي زندگي و روا كردن حاجت ها و نيازهاي روزمره ام است.

هنوز مسجد النبي و بقيع برايم ركعتي 1000 برابر ثواب است و اشك هايم سپرهاي آتش جهنم. هنوز براي روز گرفتن دعا می كنم خدايا سحري بيدار شوم. و براي نماز خواندن مي خواهم كنار ستون قرعه خالي شود!

 

خدايا به يگانگيت قسم، احساس نياز مي كنم. حقيقتاٌ تنهایم اگر نباشي ام. پروردگارا به احديت خودت قسم، كمكم كن هرگز تنها نمانم(بي تو !)حتي اگر از تمام خلق جدا باشم. و ياري ام فرما هرگز نااميد نباشم چون تو باشي- حتي اگر تمام وسايل و واسطه ها قطع شوند!

مهربانا منت گذار بر من تا هرگز مغرور نگردم - حتي چون پادشاه عالم شوم و حتي اگر .....

قسم به عزتت، عزيزم كن. به غنايت بي نياز از غيرت نما. و به نياز خودم سوگند، نيازمند خودت گردان. كه نياز به تو End بي نيازي است!

خدايا در پايان همه ي اين ليست كه هيچ انتهايي نيست اگر الان يك حاجت مرا برآورده مي كني:

 

(پروردگارا ياري ام كن بنده ي تو باشم!) که بندگی تو عزت بزرگان است.




لينك ثابت نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم اسفند 1386ساعت 19:51 توسط :: حامی ::




لينك ثابت نوشته شده در جمعه هفدهم اسفند 1386ساعت 17:49 توسط :: حامی ::

روز دوم ورود به مدينه                             ۲شهریور  1386

جلوي آينه نشسته اي و به درون آن زل زده اي ....

از محرمات احرام نگاه كردن به آينه است تا از خودت بيگانه شوي تا عمري منيت خود را كنار بگذاري و در او مستغرق شوي ...

اما فكر مي كنم الآن بهترين زمان است تا خوب به آن چه هستي بيانديشي!

چه بودي – چه كردي و چه خواستی بكني!

واقعاٌ چرا اين قدر فاصله است بین آن چه ميخواهي و آن چه هستي!؟ آن چه درست مي داني و آن چه مي كني!؟

روزی از اشک هايت گریبات تر می شود، روزی از شوق گناه چشمانت سرخ!

ديشب و امروز صبح، مسجدالنبي بودم. ولي انگار به ديدن يك كاخ افسانه اي آمده ام، يك گردش تفريحي. هيچ حسي نداشتم هيچ شوقي هيچي....

حتي قريب 3 ساعت در روضه ي رضوان نشستم و نماز خواندم، با پیامبر خدا درد دل كردم، ذكر گفتم. ولي افسوس که جز يك حس كسالت و يك خستگي جسمي و روحي، يك شك و عذاب وجدان از غصب جاي مونان ديگر هم بر دلم اضافه شد.

نمي دانم راز اين همه بي سعادتي چيست؟

چرا حتی نمی توانم به حال زار خودم 2 قطره اشك بريزم. جايي كه رحمه اللعالمين رويش را ازت برگرداند بايد خون گريه كني و تو ...!؟

 

{به تصوير خودت نگاه كن}

چهره اي نسبتا جذاب با چشم هاي گود افتاده با مردمک های سبز پشت يك عينك خوشگل و موهاي پريشون كه هر كسي نشناسدت...

اما تو كه خودت مي داني! از پشت شيشه هاي كلفت و مردمك هاي ... ات مي بيني! ... صاف و واضح:

 بلاهت - حماقت - درويي

مي بيني يك ماه بعد را که باز سر سفره شيطاني و به اين 2 هفته ات می خندی... پس دفترت را ببند و برو گمشو!




لينك ثابت نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم اسفند 1386ساعت 20:35 توسط :: حامی ::

بی هیچ حجابی



لينك ثابت نوشته شده در جمعه دهم اسفند 1386ساعت 18:55 توسط :: حامی ::

سر کلاس هی چشم هایم را می بستم . وقتی که چشم های خود را می بندم . او از زیر عینک قشنگش نگاهم می کند. عینک خدا گرد و خیلی بزرگ است . و ریش های بلند و سفید دارد . معصومه می گوید : تو که چشم هایت بسته است . چه جوری می دانی ؟ اما من می دانم . محسن که برادر بزرگتر من است . می گوید : همه ی انسان ها و حیوان ها و حتی چیزها ی دیگر بنده ی خدا هستند و خدا همه ی بنده هایش را دوست دارد ، و به آنها نگاه می کند ، و حرف های آنها را می شنود . محسن یک شعری بلد است . که در آن می گوید : و خدایی که همین نزدیکی است . یعنی که خدا همه جا ها است . حتی کنار برگ های گلدان . پدر بیش تر می گفت : خدا توی قلب آدم ها است . اما چهار شنبه ی هفته ی پیش برای دیدن خدا رفت به شهر مکـّه . مامان را هم برد . من به او گفتم : خدا این جا هم هست . امّا ، او فقط خندید . محسن می گوید : آن جا ، خدا چند تا کلاس مهم گذاشته است . و بنده هایش را دعوت می کند . که چیزهای خوب به آنها یاد بدهد . دیشب که مامان زنگ زد . به او گفتم که دلم برای او تنگ شده است . اما از سوقاتی ها سئوال نکردم . چون محسن تمامشان را به من گفته بود . فردا قرار است ، که مریم جون آخرین درس کتاب بخوانیم را هم درس بدهد . و بعد درس ها را یکی یکی دوره کنیم . من می توانم همه ی کلمه ها را بخوانم و بنویسم . اما کتاب دینی و ریاضی هنوز تمام نیست . این بود خاطره ی شنبه ی من .




لينك ثابت نوشته شده در جمعه دهم اسفند 1386ساعت 18:49 توسط :: حامی ::

خدایا یقینا مرا بسیاری گناهان و زیادی خطا ها در برگرفته اند و رحمت و آمرزش بی کران نزد توست. ای کسی که مستجاب کرد دعای منفورترین خلقش را زمانی که گفت مرا تا روز برانگیخته شدن فرصت ده. دعای مرا نیز مستجاب فرما.

رب اغفر و ارحم و اعف و تکرم و تجاوز عما تعلم انک تعلم و مالا نعلم – پروردگارا بگذر از آنچه از اعمالمان می دانی که تو آگاهی بر آنچه خود نیز نمی دانیم – انک انت الله الاعز الاکرم (گزیده ای از دعای شوط هفتم طواف و سعی)

بارها شده در طول روزهای تکراری زندگانی خویش در پیچ و خم مشکلات، آن جا که دیگر از همه چیز مایوسیم دست به دعا برداشته از ته دل او را می خوانیم، اما دریغ از پاسخی که... اوقات بسیاری بر ما گذشته، که در تنگ نای تلاش بی امان دست خالی می مانیم و آنجاست که درخت شوم یاس و بی اعتمادی در دل شوریده ریشه می دواند و علف های هرزه ی تردید و شبهه به جان ساقه ی ایمانمان می افتد. اما اشکال کار ما کجاست؟

حج در اسلام یک سفر صرف نیست، زیارت هم نیست. در دیده ی کسانی که قسمتی از حقیقت حج را درک کرده اند، این یک دوره ی فشرده انسان شناسی است به روش Self Teaching که در قالب حرکات و نمادها به حاجیان آموخته می شود تا آن ها را به تدبر وا دارد و در پایان دوره از آنان انسان هایی بسازد که هر یک ابراهیم وار تزکیه شده و به اصلاح جامعه ی خود بپردازند. سعی بین صفا و مروه نیز مثل تمام مناسک حج عملیست با دو صورت ظاهر و باطن. این جا هم پروردگار معارف خویش را در قالب مثال و نماد در آورده است. افلا یتفکرون؟

سعی داستان یقین ابراهیم است در رها کردن زن و فرزند در سرزمینی بی آب و علف. داستان تلاش هاجر برای یافتن آب، زمانی که تنها ماند با عطش سوزان و تشنگی جگرگوشه. جایی که جز خدا امیدی نبود. حس نیاز مطلق، حالتی که قلب ها نسبت به پروردگار خویش خاشعند، جایی که هیچ فاصله ای بین خود و خدای خودت نمی یابی. و یا جایی که اگر ایمانت بلرزد وسوسه ها در دلت غوغا می کنند. تردید می کنی، مایوس می شوی.

سعی کلاس تلاش است و زندگی دنیا. همان طور که طواف نماد عشق است و عالم معنا. در طواف بنده یاد می گیرد، که نه به یاد می آورد که عاشق پروردگار خویش بوده. الست بربکم پاسخ داده و پیمان کرده که عبودیت کند. یاد می گیرد مثل پروانه عاشقانه به دور شمع بگردد. طواف چرخش است. که گردش نماد عشق است و سرسپردگی! در عشق حرکت دوران است اول و آخر خط یکیست. تو می چرخی همراه همه ی هستی و هفت دور، که هفت نماد بی نهایت است یعنی تا هستم. در طواف رسیدنی در کار نیست، فقط حرکت مطلق است تو حتی حق نداری حین طواف خانه ی دوست را لمس کنی حق نداری برسی! باید فقط گردش بچرخی مثل پروانه ای که اگر شعله را لمس کند می سوزد. مثل الکترونی که اگر به هسته برسد نابود می شود.

اما در سعی یاد می گیری به جلو حرکت کنی. برای یافتن مقصود تلاش کنی. می آموزی از دیدن سراب مایوس نشوی. در سعی حرکت خطی است. اول و آخر دارد. یعنی تا هدفی داری باید برایش تلاش کنی. حتی اگر هیچ نیابی. که وظیفه ی تو یافتن آب نیست سعی است برای یافتن آب. و شگفت آنست که زمزم تو نه در سعی و از تلاش تو که کنار کعبه همان جا که طواف کردی، و در سایه ی عشق و توکلت، و به عنایت معشوق بدست خواهد آمد. اما سعی تو شرط است.

بازگردیم سر مقتدا و معلم کلاس، همان که باید پا جا پای او بگذاری. هاجر زنیست سیه چرده، کنیزیست که خانمش بر او خشم گرفته و تبعید شده. در پست ترین و بدترین حالت و طبقه اجتماعی ممکن. رها شده در صحرایی سوزان بدون آب و توشه ای و حتی آینده ای معلوم، صرفا به وعده ی یاری خدا از زبان پیامبرش. تو بازیگر چنین نقشی هستی، این جا که رسیدی تو هیچی. یک از هزارها آدم سیاه و سفید و بلند و کوتاهی که در کنارت می روند، ذکر می گویند و هروله می کنند. باید قبلا همه چیزت را جا گذاشته باشی. باید آخرین داشته ها و وابستگی هایت را در میقات کنده باشی. در طواف عشق را آموخته باشی تا این جا بتوانی توکل کنی، از صفا تا مروه را با عطش امیدوارانه طی کنی، سراب ببینی و مایوس نشوی.

سعی به تو می آموزد مهم نیست کیستی. چه رنگی هستی بنده ای یا آزاد؟ به سوی خدا نیت کن، دل از غیر او آزاد گردان و برای او تلاش کن و ایمان داشته باش که حتی، اگر تمام اسباب ظاهر ناموافق بود اگر نیت تو اوست، هرگز تنها نیستی «سوگند به روشنایی روز و به شب چون آرام گیرد که خداوند هرگز تو را رها نکرده و بر تو خشم نگرفته است». که اگر یاد بگیری و به کار بندی، کمترین پاداش تو زمزم است. و بالاتر آن که

پروردگار، خود را نسبت به تو شاکر می داند. نهایت لطف و عنایت! لطفی که کنیز سیاه را اسوه ی تمام موحدان و حاجیان می کند. جزء شعائر خدا، چنان که تا تاریخ هست باید به او اقتدا کرده پا جا پای او نهاد.

ان الصفا و المروه من شعائر الله فمن حج البیت او اعتمر فلا جناح علیه ان یطوف بهما، و من تطوع خیرا فان الله شاکرٌ علیم.




لينك ثابت نوشته شده در سه شنبه هفتم اسفند 1386ساعت 0:20 توسط :: حامی ::




لينك ثابت نوشته شده در دوشنبه ششم اسفند 1386ساعت 0:29 توسط :: حامی ::

 

ای قوم به حج رفته کجایید کجایید؟

معشوق همین جاست بیایید بیایید

معشوق تو همسایه و دیوار به دیوار

در بادیه سرگشته شما در چه هوایید؟

گر صورت بی صورت معشوق ببینید

هم خواجه و هم خانه و هم کعبه شمایید

ده بار از آن راه بدان خانه برفتید

یک بار ازین خانه براین بام برآیید

آن خانه لطیف است نشان هاش بگویید

از خواجه ی آن خانه نشانی بنمایید

یک دسته گل کو اگر آن باغ بدیدید

یک گوهر جان کو اگر از بحر خدایید

با این همه آن حج شما گنج شما باد

افسوس که بر گنج شما پرده شمایید

«مولوی»




لينك ثابت نوشته شده در شنبه چهارم اسفند 1386ساعت 22:9 توسط :: حامی ::

1




لينك ثابت نوشته شده در شنبه چهارم اسفند 1386ساعت 20:39 توسط :: حامی ::

صحیفه سجادیه دعای23 فراز 4:

خداوندا بر من منت بگذار به حج و عمره و زیارت قبر پیامبرت – که درودهایت بر او و خاندانش باد – و خاندان پیامبرت ، مادامی که زنده ام، همیشه و همه سال، و آن را پذیرفته شده و در نظر داشته و پداش داده شده نزد خود قرار ده.




لينك ثابت نوشته شده در پنجشنبه دوم اسفند 1386ساعت 22:58 توسط :: حامی ::

به شبستان های مسجدالحرام که می رسی، بال های شوق چنان سبکت می کنند که از کاروان جدا می شوی و اوج می گیری. همه جای مسجد، چنان برایت آشناست که پشت پیچ و خم ها نمی مانی. به یاد حج اول، سرت را زیر می اندازی و پایت به صحن که می رسد سجده می کنی تا شرطه ها به زور بلندت کنند!

 

فشار جمعیت و گرمای هوا چندان کلافه ات نمی کنند. قطراتی که روی پیشانیت می لغزند مثل پشت پاهایی که هر چند دقیقه سهوا می خوری لذتی آشنا در دلت احیا می کنند. شوط هفتم هم کمی پس از اتمام دعایت به پایان می رسد. هیجان زده به سمت مقام ابراهیم می روی...

خیلی زودتر از آنچه انتظار داری هفت دور سعی هم به پایان می رسد. احساس می کنی بیست سال جوان شدی. رو به سوی کعبه، خدا را شکر می کنی و تقصیر می کنی، جرعه ای زمزم می نوشی و بعد باید برگردی سراغ قبله!...

خسته اما خشنود، مقابل کعبه نشسته ای و فقط نظاره می کنی. عظمتش سیری ندارد. تمام غصه هایت رخت بر می بندد. باید برگردی، اما دل کندن سخت است...

   

چشمانت را که می گشایی اتاق آشنای روانشناسی مقابل دیدگانت شکل می گیرد. هیپنوتیزور با لبخند عمیقی نگاهت می کند. اندک اندک از حال و هوای سفر یک ساعته خارج می شوی. عرق روی پیشانیت را با پارچه ی سپیدی که در اختیارت می گذارد پاک می کنی. سکوتش منتظر است تو کلام را آغاز کنی. اما تو، دوست داری این سکوت قرن ها ادامه یابد.




لينك ثابت نوشته شده در سه شنبه سی ام بهمن 1386ساعت 22:16 توسط :: حامی ::

 

نسخه دوم همایش سنگ نشان به همت مدیریت فرهنگی دانشگاه علوم پزشکی مشهد و همراهی دانشجویان دانشگاه های مختلف (فردوسی، آزاد، پیام نور) روز 20 اسفند در تالار ابن سینا واقع در چهارراه دکترا برگزار خواهد شد.در این همایش دانشجویانی که سالهای قبل به عمره دانشجویی تشرف یافته اند تجربیات و خاطرات خود را در اختیار دوستانی که در سال جاری عازم خواهند بود می گذارند.شرکت برای عموم علاقمندان آزاد است.کسانیکه تمایل دارند در هرکدام از بخشهای همایش اعم از محتوایی و اجرایی شرکت نمایند می توانند با شماره ۸۵۳۴۳۷۷-۰۵۱۱ تماس حاصل نمایند.

اخبار برنامه ها و میهمانان ویژه را پس از قطعی شدن اعلام خواهم کرد.




لينك ثابت نوشته شده در جمعه بیست و ششم بهمن 1386ساعت 8:50 توسط :: حامی ::

در صفحه 98 کتاب ارجمند حج عارفان روایت است از حضرت سجاد (ع) که چون محرم شد و جامه ی سپید پوشید و برمرکب سوار. لرزه در تنش افتاد و رخساره اش به زردی گرایید،چنان که نتوانست ذکر تلبیه گوید.

یاران و اطرافیان در تعجب پرسیدند چرا لبیک نمی گویید؟ فرمود: می ترسم که پروردگارم فرماید: «لالبیک و لاسعدیک!» پس تلبیه گفت و بیهوش شد. و این حالت تا فراغت از اعمال در ایشان مشهود بود.




لينك ثابت نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم بهمن 1386ساعت 21:23 توسط :: حامی ::

استاد دکتر محمدعلی انصاری در تفسیر آیه 96 سوره ی آل عمران «...ببکه مبارکا...» می فرماید:

کسانی که از سفر خانه ی خدا بر می گردند سه دسته اند:

1-      آنانکه تزکیه شده اند و در زندگی خویش تحولی رقم زدند، به حقیقت ایمان عارف شدند و در زندگی پیش روی خود امنیت یافتند و تضین شدند...

2-      گروهی که مانند قبلی ها نتوانستند باقی مسیر عمر خود را بیمه کنند اما به فضل الهی، خداوند گناهان گذشته ی آنان را می بخشد، چنان که انگار از مادر متولد شده اند، اما در باقی مسیر باید از پاکی بازیافته ی خویش صیانت کنند.

3-      وگروه سوم که توفیق هیچ کدام از دو گروه بالا را نداشته اند، ولی پروردگار از جهت رحمت واسعه ی خویش اینان را از برکت در مال و جان و حفظ صحت و نفوسشان برخوردار می کند.




لينك ثابت نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم بهمن 1386ساعت 7:19 توسط :: حامی ::

مژده بده، مژده بده، یار پسندید مرا

 

سایه ی او گشتم و او، برد به خورشید مرا

 

جان دل و دیده منم، گریه ی خندیده منم

 

یار پسندیده منم ، یار پسندید مرا

 

کعبه منم، قبله منم، سوی من آرید نماز

 

کان صنم قبله نما، خم شد و بوسید مرا

 

پرتو دیدار خوشش، تافته در دیده ی من

 

آینه در آینه شد: دیدمش و دید مرا

 

آینه خورشید شود پیش رخ روشن او

 

تاب نظر خواه و ببین، کاینه تابید مرا

 

گوهر گم بوده نگر، تافته بر فرق فلک

 

گوهری خوب نظر، آمد و سنجید مرا

 

نور چو فواره زند، بوسه بر این باره زند

 

رشک سلیمان نگر و غیرت جمشید مرا

 

 هر سحراز کاخ کرم چون که فرو می نگرم 

 

بانگ لک الحمد رسد از مه و ناهید مرا

 

چون سر زلفش نکشم، سر ز هوای رخ او

 

باش که صد صبح دمد زین شب امید مرا

 

پرتو بی پیرهنم، جان رها کرده منم

 

تا نشوم سایه ی خود، باز نبینید مرا

هـ.الف.سایه




لينك ثابت نوشته شده در جمعه نوزدهم بهمن 1386ساعت 8:15 توسط :: حامی ::

یادم است وقتی می خواستم مشرف بشوم، دوستان زیادی تبریکم گفتند التماس دعا خواستند...

تعدادی به گوشه ای کشیدندم و از تجربیات خویش گفتند عده ای به عوالم جدیدی خواندندم و ... که محصول همه ی آنها تجربه ای منحصر به فرد در زندگی من بود. تجربه ای آنقدر عظیم که نیت کردم پل شوم برای دیگران تا آنان نیز بهتر از من تجربه اش کندد. راستش با وجود مشغله ی وحشتناکی که این روز ها چه از نظر زمانی و مکانی چه فیزیکی و روحی دارم، هنگام نیت به راه اندازی این بلاگ که پشت خودش نقشه ها و طرح های جاه طلبانه ی دیگری هم داشت، روی همراهی همان یاران حسابی ویژه باز کردم ولی انگار...

به دوستان نزدیک و دور مستقیم و با واسطه رو انداختم ولی... نمی دانم چه سری است که این جا نمی توان یک کار گروهی سامان داد. لااقل من تا به حال نتوانسته ام نیمی از موفقیت فردی را در کار گروهی بیابم.

 

این حکایت ماهیست که طعم دریا را چشیده و اکنون اسیر هرم بیابانست و چون آب نمی یابد به نوای دریایی قلبش دل خوش کرده است.

هیچ وقت از همراهی دوستی جدید مایوس نخواهم بود!

 




لينك ثابت نوشته شده در دوشنبه پانزدهم بهمن 1386ساعت 21:39 توسط :: حامی ::

یک مکعب! 6وجه و 6 ضلع و 8 گوش. همین!

یک بنای ساده ی پیش پا افتاده با چند تکه سنگ ضمخت از کوه های اطراف!

کمی بزرگتر یا شاید هم کوچکتر از آنچه فکر می کردم، یا می کردیم. خانه ی خدا در زمین!

□ □ □

                                                  

دیدار اول:

وقتی بار اول وارد مسجدالحرام می شوی تمام تنت می لرزد. از شوق و اضطراب حال خود را نمی فهمی. دنبال گمشده ات هستی. دل دل می کنی کی چشم تو چشم می شوی؟

یا نه قبل آن در مدینه از نبی که خداحافظی می کنی، آخرین اشکت را که در بقیع می ریزی، منتظر لحظه ی دیداری! اسبابت را جمع کرده ای و تلفنت را خاموش. برای دومین بار وصیت نامه می نویسی تا چیز دیگری نماند که سنگینت کند حتی به قدر سوزن عیسی...

یا هنگامی که در میقات همه ی گذشته ات را از تن بیرون آوردی و لباس سفید پوشیدی. وقتی لبیک می گویی و حتی  در اتوبوس که در اوج خستگی توان خوابیدن نداری بی اختیار به این لحظه فکر می کنی...

□ □ □

 

ساعت 12:30 شب پانزدهم شعبان است. زیر لب ذکر می گویی و دعای فرج می خوانی. کوچه های تنگ مکه را طی کرده ای در حالی که مردمک چشمت آرام نداشت. از ایوان های سرپوشیده ی مسجدالحرام که می گذری سعی می کنی حضورش را حس کنی حتما او هم به طواف می آید. پایت با سنگ های سرد صحن مسجدالحرام که تماس می یابد تمام گذشته و آینده، امام و مأمون فراموشت شده است. آماده ای که از لحظه ی دیدار لبریز شوی؛ روحانی که می گوید سرت رابالا کن، تمام تنت می لرزد. نگاه که می کنی...

به متابعت همه به سجده می روی بغل دستی ات اشک می ریزد دیگری ذکر می گوید یکی حاجت می خواهد، اما تو...

شوکه شدی! مات شدی، سه سوت!

هیچی نیست.  یک مکعب سیاه که عده ای یکسره دایره وار گردش می چرخند. هیچ نیست جز خلأ.

چه انتظاری داشتی؟ می خواستی خدا خودش به استقبالت بیاید؟ در کفش های صندل و جامه ی زربفت؟ در خانه اش را بگشاید و به یک استکان نسکافه میهمانت کند... این جا حتی یک ضریح نیست که به آن بچسبی!

 

 یک اتاق خالی وسط یک فضای باز! این جا هر چه هست ارضایت نمی کند، احساس خفگی می کنی.حسرت! نیست یا نمی بینی؟ یعنی رانده شده ای آن هم بعد آن همه اشک و التماس؟ بعد کمیل و توسل مدینه؟ آن همه حس سبکی و تقرب که وجودت را آکنده بود چه شد؟ تمام شک های گذشته به سراغت می آید. خنده دار است کافر شده ای. آن هم کنار مرکز توحید. هزاران کیلومتر آمده ای تا شک کنی! حالت بد است... کاش زودتر به هتل برگردی و بخوابی!

 

اما خدا کجاست اگر هست... به مسافرت رفته؟

خدا همین نزدیکی است. این را در بغض و هراس طواف اول نفهمیدم. وقتی دیدمش که واقعا خواستم، نیت کردم و حتی تلاش...

این جا کافیست بو بکشی. رد پای خدا را همه جا می بینی. وقتی دعا می کنی پاسخت را درون خودت می شنوی. نماز که می خوانی زمزمه ی هستی را می شنوی اما

طول می کشد تا یاد بگیری چگونه از حواست استفاده کنی!

□ □ □

 

اندیشه ها:

وقتی اسم معبد بودایی ها کلیسای واتیکان مسیحیان لهاسای برهماییان و حتی معبد سلیمان آرمانی یهود می آید. سازه ای عظیم در ذهنت شکل می گیرد باستون های قطور، سقف های بلند و تزئینات و ونقوش هنرمندانه. حتی مسجدالنبی هم مستثنی نمانده!

ولی این جا بیت الله، یک کعب است.

اولین و اصیل ترین مرکز توحید سیاه است!

سیاه ذلیل ترین رنگ است و مکعب ساده ترین سازه ی معماری. جالب این جاست که حتی یک مکعب کامل نیست. اضلاع آن نامساویند و زوایایش قناصی دارد!

شکی نیست که ابراهیم(ع) تمام سعی خود را در بنای خانه به کار بسته است. اما آخر او که معمار نیست. چند سنگ را از کوه های اطراف جدا کرده ، بین آنها را به طور ابتدایی جرز گرفته و بالا رفته است.

و خدا

که از بین تمام معمارهای ماهر تاریخ ابراهیم را انتخاب کرده است. آنچه اینجا مهم است پاکی نفس و شایستگی درونیست نه توان و هنر ظاهری. مایه ی کار این بنا نه تجربه ی بنایی که تجربه بندگیست...

و آنچه تو را مجذوب می کند روح بناست.

کعبه با آن که مکعب است و 6 جهت دارد ولی نماد بی جهتی است به قول دکتر شریعتی یعنی هر که و هر کجا که هستی، شمال جنوب شرق یا غرب بر بلندای کوه یا قعر زمین، خدا با توست بخوانش تا اجابتت کند!

کعبه یک اتاق خالیست ولی همین خالی بودن همین هیچ نشان وجود خداست فقط این جاست که تو بعد یک یاس، می توانی خدایت را ببینی آن هم نه با دیده ی کور خودت که با چشمان تیز بین اندیشه ی کسانی چون جلال (آل احمد). و بعد از شستوشوی دلت با اشک چشم (ولو کمتر از یک قطره).

این جاست که ایمان می آوری باور می کنی حس می کنی، که خدا با توست. با تو بوده، از همان ایران درون قلبت، از شجره بر زبانت، و تو این جا دنبالش می گشتی. در تمام مدت خدا را با خودت داشتی. حتی تو با خودت به مسجدالحرام آوردی اش...

پس نیت می کنی و همچنان که جسمت به دور سنگ های کعبه می گردد، قلبت را آزاد می کنی تا همراه ملائک الهی به دور بیت المعمور که نه بالاتر از آن به دور خود خدا بگردد.




لينك ثابت نوشته شده در پنجشنبه بیستم دی 1386ساعت 21:2 توسط :: حامی ::

دوستانی که عضو نیستند نیز می توانند در بلاگ پست بگذارند(بنویسند) کافیست:

http://www.blogfa.com/Desktop/Login.aspx?action=team

روی لینک بالا کلیک کنید. در صفحه ی باز شده :

نام وبلاگ:     sangeneshan

نام کاربری:     azad

کلمه عبور:     azad

مطالب شما پس از تایید منتشر خواهد شد.




لينك ثابت نوشته شده در سه شنبه هجدهم دی 1386ساعت 11:21 توسط :: حامی ::

چیزهای زیادی راجع به حج گفته اند و نوشته اند که برخی از حق نگذشته از نمونه های عالی سفرنامه، حال نامه، خاطره، نقد، تحلیل و... است.

اما واقعیت اینست که حج یک تجربه شخصی است که باید درک شود. هر کسی بسته به آنچه می برد و آنچه می خواهد، و بالاتر از آن، بسته به کرم او برداشت می کند، اما به هر حال برداشت می کند.

 که این سفره ایست گشوده و فرصتی محدود...

تمام هدفم از ایجاد این بلاگ نوشتن و خواندن همین تجربه های متفاوت است. چیزهایی که شاید در هیچ کتابی چاپ نشود. ولی تجربه اند، واقعیت داشته و حس گشته اند. این جا یک بلاگ آزاد است که امیدوارم نویسنده های زیادی داشته باشد برای هر کس که تجربه کرده یا حتی نکرده است!

هزار نکته ی باریکتر از مو اینجاست

           نـه هر کـه سر بتراشــد قلــندری دانــد




لينك ثابت نوشته شده در یکشنبه شانزدهم دی 1386ساعت 23:21 توسط :: حامی ::