تبليغاتX
سنگِ نشان
کعبه یک سنگ نشان است که ره گم نشود / حاجی احرام دگر بند ببین یار کجاست

مي چرخی و مي گردي! 7 دور! از حجر الاسود به سمت چپ، در خلاق جهت عقربه هاي ساعت!

مي چرخی و مي گردي!7 دور! دست راستت را بالا آوري، نيت مي كني و عاشق مي شوي! بيعت مي كني و محرم مي شود با او دست مي دهی!

الله اكبر می كنی و پروانه وار گردش مي چرخي! مثل سياره اي كه تحت جاذبه ي ستاره اش قرار گرفته و مي چرخد!

مثل الكترون هايي كه در اوربیتال های خود اطراف هسته شناورند! هر كدام در مداري، در فاصله اي و با سرعتی خاص... اگر خوب بنگری، همه مي چرخند. حتی زمین که مثل ماه عاشق شیدایی دارد، در نهایت خود باید دور خورشیدی بگردد، و نیز خورشید... در چشمان ظاهربین مدارها پایان ندارند، تنها اینجا که می رسی حس می کنی، ناگاه در می یابی که به محور اصلی رسیده ای. این جاست محل کشف نقطه ثقل همه چرخش ها و گردش ها...

اين جا حس مي كني كه قطره شدي در يك رود... حس مي كني سياره اي در منظومه جهان!

احساس مي كني تمام جهان با تو مي چرخد. هر لحظه منتظری سرت از این همه چرخش گیج بخورد و نقش زمین شوی اما... به فیزیکدان بزرگ خالق طبیعت ایمان می آوری. این جا هر چه بیشتر می چرخی بیشتر احساس تعادل می کنی!

خودت را به دل جمعيت مي زني و شناور مي شوي! عاشق می شوی! گاهي دعاي مخصوص اشواط طواف را می خوانی. گاهي ذكر مي گويي، صلوات مي فرستي ، گاهي دعاي جوشن آل ياسين .... مي خواني ، قرآن مي خواني، گاهي هم هيچ نمي گويي ...! فقط خود را به جمعيت و جاذبه مي سپاري مي گذاري بچرخاندت و تو، فقط فكر مي كني، احساس مي كني.

خلسه ی عجیبي است فكر ، فكر و احساس!

روز آخر است روز وداع و تو نشسته اي و جمعيتي كه تو را مي خواند انگار!

مي چرخند مي چرخند و تو را مي خوانند! احساس مي كني بايد بروي>

...

طواف تمرين عاشق شدن است. پروانه شدن، آزاد شدن و در بند شدن!

«من از آن روز كه در بند توام آزادم!»

و7 دور يعني ∞. هفت اينجا نه عدد كه نماد لایتناهی بودن است يعني تا آن جا كه عمرم اجازه دهد!

طواف چرخش مطلق است که نماد عشق و بندگیست. بنده تسلیم است و عاشق سرسپرده. فقط می چرخد، در یک دایره بسته، بدون آنکه به هدف تعیین شده ای بیندیشی. در واقع مقصد تو بی مقصدی است. خيلي جالب است تو در طواف فقط مجازي بگردي حق رسيدن ورود به كعبه را نداری. نبايد داخل شوی و نمي تواني حتي به ديوار آن دست بزنی!

يعني به تعبیر دکتر شریعتی خدا با آن كه دور نيست ولي دور هست!

يعني مي تواني عاشقش شوی به سمتش حركت كني! يعني او قصد و هدف حركت است ولی اين راه آن قدر بي نهايت است و کمال او بی انتها كه فقط مي تواني به سوي او میل كني.

Lim x

 ∞→x




لينك ثابت نوشته شده در جمعه پنجم مهر 1387ساعت 22:24 توسط :: حامی ::

يك سنگ سياه متوسط در يك گوشه كعبه!

عزيزي مي گفت وقتي مي خواهي طواف را شروع كني به موازات آن مي ايستي و مي گويي الله اكبر ولااله الله بسم الله الرحمن الرحيم واين يعني:

تو با خدا بيعت مي كني! حجر نماد دست راست خداست و تو

اين كوه نخوت تكه تكه شده، هيچ شده، بايد چرخش خود را به دور او با بيعت با او آغاز كني؟

و اين در رسم بيعت يعني تو از تمام پيمان هاي گذشته با زر و زور و من خودت باخواستت خواست خودت آزاد مي شوي!

فكر نمي كنم بتوان عظمتش را درك كني و هنوز بتواني راحت و محكم و با چشمان خشك بدان زل بزني .

امروز، روز پنجم، نيت كردم ببوسمش خواستم كه یاریم كند و بر من سهل !

دوبار قبلاٌ سعي كرده بودم ولي نمی شد، داشتم خفه مي شدم!

جالب است یک تكه سنگ سياه كه هر كسي از هر جايي دستی و صورتي به آن می مالد! اما وسواسي ترين آدم ها وقتي اين سنگ منصوب به خدا مي شود حاضرند زير دست و پا له شوند بيايند و يك بوسه بزنند.

اين سنگ سياه است – سياه سياه- مثل پرده ي كعبه که آن هم سياه است و اين خود بايد معنايي داشته باشد:

- خدا همان طور كه خانه اش را در گودي ميسازد، از بين شكل ها مكعب را مي گزيند. بي هيچ پيرايه و از بين سرزمين ها بيابان هاي لم یزرع عربستان! اين بار هم ذليل ترين سنگ را بر مي گزيند.

- سياه رنگي است كه تمام رنگ ها را در خود دارد اگر تمام الوان اصيل طبيعت را با هم مخلوط كنید رنگ سياه حاصل مي شود! و اين يعني خدا همه رنگ است با آن كه بي رنگ است.

خدا هم در رنگ سبز برگ يك درخت، هم در طلايي خورشید سفیدی برف آبي آسمان تيرگي يك آفريقايي طواف کننده و زردي يك چيني نمازگزار تجلی مي كند.

- سياه در فیزیک جاذب كامل است و تمام طيف تابانیده شده به آن را جذب مي كند و هيچ اختصاص نمي دهد. يعني تمام جهت ها به سمت اوست و روي همه ي نيازها با او او تمام ناز است، کسی است که هر کسی می تواند از هر دری با او سخن گوید و مطمئن باشد شنونده ای سمیع دارد ...

- طيف نشري سياه هم كامل است. و رحمت خدا مطلق – كامل و وسيع ، تمام طول موج موجودات را در بر مي گيرد و هر كدام را به اندازه ظرفيت خودش بهره مند مي سازد.




لينك ثابت نوشته شده در جمعه بیست و دوم شهریور 1387ساعت 23:8 توسط :: حامی ::

تردید

تردید بدترین و بهترین احساس آدمیست. منشا تمام تحولات روحی و اجتماعی، اعتقادی و ایدئولوژیکی است. تردید باعث می شود به همه ی باورهای پوچ و بی اساس زندگیت پشت پا بزنی، شک کنی و برای اثبات یا ردش تلاش کنی. باعث می شود دائما خودت را بسازی، از نو با مصالحی نو. تردید مانور فکر است و اندیشه. باعث تکامل است و تعالی؛ شرط پیشرفت نارضایتی از وضع موجود و جستوجوی کمالی برتر است. که در ابعاد گسترده مستلزم شک در مفاهیم پایه است.

اما تردید می تواند بد باشد. ویرانگر و عذاب آور! شک اعتقاداتت را زیر سئوال می برد. بندهایت را سست می کند. مهارهای درونیت را بر می دارد. شک باعث عدم تعادل می شود، که نتیجه اش خطاست. شک مقدمه ی گناه است. گناه باعث عذاب وجدان است. و چون هنوز رگه های منطق و اعتقادت از بین نرفته، چون نتوانستی ردش کنی. باعث می شود از خودت دلگیر بشوی. Self Respect تو زیر سئوال برود. و این احساس ضعف، نفرت از خود باعث تردیدهای جدید می شود (تردید خطا و گناه نفرت تردید بیشتر) که توی یک دور باطل به همه جای زندگی و احساس و اندیشه ات گسترش پیدا می کند. آخرش چشم هایت را باز می کنی می بینی از همه عالم و آدم بی زاری! به خودت اعتماد نداری. هیچ چی خوشحالت نمی کند. هیچ ارزشی برایت نمونده است. احساس می کنی دلت برای شرم آورترین موقعیت های زندگیت تنگ شده، حسرتشان را می خوری و در عین حال ازین شوق خطا عذاب می کشی!

پاورقی: و من تردید کردم!




لينك ثابت نوشته شده در یکشنبه یازدهم فروردین 1387ساعت 11:59 توسط :: حامی ::

خسته بودم و فكر مي كردم اونجا خبري از خستگي نيست . فكر مي كردم رفتنم  پايان همه تشنگي هاست . فكر مي كردم  كوزه هام رو پر برمي گردونم .  وقتي ديدم اسمم بين اين همه دانشجو در آمده حس خوبي داشتم مثل اينكه يكي بهم مي گفت : تو انتخاب شدي

وقتي به مدينه و مكه فكر مي كردم با خود مي گفتم من در برابر اين همه عظمت نمي تونم دووم بيارم ,زانو هام مي شكنه ,پاهام توان ايستادن ندارن . اصلا تصور اينكه يك روز قراره تو صحن مدينه راه برم از نزديك گنبد سبز پيامبر رو ببينم ,برم كنار بقيع و از همه مهمتر در مقابل كعبه سر از سجده بلند كنم برام محال بود .

احساس مي كردم قراره اتفاق مهمي بيفته  يك تحول عظيم ,يك معجزه يا چيزي شبيه معجزه ! بخصوص اينكه مادام حسي به من مي گفت تو انتخاب شدي .

خسته بودم ,درمانده ,نيازمند و به خاطر همين اولين چيزي كه روي دوشم گذاشتم كوزه هاي خالي و غبار گرفته بود . به همه وعده آب دادم به خصوص به روحم كه خيلي تشنه بود ,اونقدر تشنه كه تواني براي پرواز نداشت .

من با تمام خستگي هام ,با وزن زياد كوزه هاي خالي روي دوشم خم به ابرو نياوردم چون حسي مادام بهم مي گفت : تو انتخاب شدي ! و من احساس مي كردم به زودي تمام كوله بارم و با وزن زيادش به زمين مي گذارم نه از خستگي ,نه براي تازه كردن نفس بلكه چون اونجا رو چشمه مي دونستم ,نهايت رسيدن .

 

و من رفتم ,2سال پيش تابستان 85 ,و من روي سنگفرش هاي حرم پيامبر قدم گذاشتم ,ايستادم, نشستم و نماز خواندم           اما زانو هايم نشكست !

كنار بقيع رفتم ,جايي كه در وصفش زياد شنيده بودم  از غربتش , تاريكي شبهاش و كبوتراني با بالهاي خاكي و غبار آلود ,من هم غربتش را ديدم اما نه از جنس غربتي كه وصفش رو شنيده بودم  نمي دانم چگونه بگويم  غربتي بود از جنس غريبي حسين و اشك هايي ديدم از جنس اشك هايي كه براي حسين مي ريزند و چقدر غريبند ...

احساس بي حسي داشتم فكر مي كردم خوابم ,گيج و منگ مي ترسيدم چون به همه وعده آب داده بودم تازه با خود عهد كرده بودم قبل از پر كردن كوزه ها آن ها را را خوب بشويم چون پر بود از گرد وغبار

نمي خوابيدم و تا مي توانستم دعا ونماز و زيارت خواندم ،نمي دانم اما مدينه با همان حس بي احساس تمام شد و وقت رفتن فرا رسيد با اشك وداع كردم و رفتم ...

 

به ميقات رسيديم با لباس هاي سپيد و من همچنان احساس بي حسي داشتم ,محرم شديم و من فرد بودم !! من كسي در ميقات بودم نه خسي ,نتوانستم جمع شوم مردم شوم  و اين من در تمام طول سفر يك لحظه هم دور نشد  و اين شد كه احساس كردم كوزه ها را نمي توانم پر آب كنم  و بازگشتم ...

كوزه ها را خشك باز گرداندم , كه مي داند اين حس با من چه كرد و من چه روز ها و شبهايي را تجربه كردم

 

و امروز 2 سال از آن سفر مي گذرد با تمام احساس هايش ,حرف هايش و خاطراتش و من امروز خوب مي دانم اشتباه كردم ,اشتباه كردم كه توقع بي جا داشتم بله معجزه اي در كار نيست و همه چيز به فكر ما بستگي دارد . حج مقوله اي بزرگتر از آن بود كه من بخواهم به راحتي در ذهن كوچك خود جايش دهم و به آن فكر كنم ,من اشتباه كردم قبل رفتن بايد بيشتر به خودم و به اين سفر مي انديشيدم  ,منطقي تر فكر مي كردم معجزه اي در كار نيست و من اشتباه كردم .

من اشتباه كردم ,كوزه ها را خالي باز نگرداندم ,كوزه هاي من مثل همه كساني كه مي روند با آب بازگشت . آنجا چشمه اي است كه هر كس در حد خودش از آن آب ميگيرد و هيچكس از پاي آن چشمه با كوزه هاي خالي و غبار آلود باز نمي گردد ومن اشتباه كردم !!

نوشته ای از الهه امین زاده




لينك ثابت نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم اسفند 1386ساعت 8:48 توسط :: جعفریان ::

خدایا یقینا مرا بسیاری گناهان و زیادی خطا ها در برگرفته اند و رحمت و آمرزش بی کران نزد توست. ای کسی که مستجاب کرد دعای منفورترین خلقش را زمانی که گفت مرا تا روز برانگیخته شدن فرصت ده. دعای مرا نیز مستجاب فرما.

رب اغفر و ارحم و اعف و تکرم و تجاوز عما تعلم انک تعلم و مالا نعلم – پروردگارا بگذر از آنچه از اعمالمان می دانی که تو آگاهی بر آنچه خود نیز نمی دانیم – انک انت الله الاعز الاکرم (گزیده ای از دعای شوط هفتم طواف و سعی)

بارها شده در طول روزهای تکراری زندگانی خویش در پیچ و خم مشکلات، آن جا که دیگر از همه چیز مایوسیم دست به دعا برداشته از ته دل او را می خوانیم، اما دریغ از پاسخی که... اوقات بسیاری بر ما گذشته، که در تنگ نای تلاش بی امان دست خالی می مانیم و آنجاست که درخت شوم یاس و بی اعتمادی در دل شوریده ریشه می دواند و علف های هرزه ی تردید و شبهه به جان ساقه ی ایمانمان می افتد. اما اشکال کار ما کجاست؟

حج در اسلام یک سفر صرف نیست، زیارت هم نیست. در دیده ی کسانی که قسمتی از حقیقت حج را درک کرده اند، این یک دوره ی فشرده انسان شناسی است به روش Self Teaching که در قالب حرکات و نمادها به حاجیان آموخته می شود تا آن ها را به تدبر وا دارد و در پایان دوره از آنان انسان هایی بسازد که هر یک ابراهیم وار تزکیه شده و به اصلاح جامعه ی خود بپردازند. سعی بین صفا و مروه نیز مثل تمام مناسک حج عملیست با دو صورت ظاهر و باطن. این جا هم پروردگار معارف خویش را در قالب مثال و نماد در آورده است. افلا یتفکرون؟

سعی داستان یقین ابراهیم است در رها کردن زن و فرزند در سرزمینی بی آب و علف. داستان تلاش هاجر برای یافتن آب، زمانی که تنها ماند با عطش سوزان و تشنگی جگرگوشه. جایی که جز خدا امیدی نبود. حس نیاز مطلق، حالتی که قلب ها نسبت به پروردگار خویش خاشعند، جایی که هیچ فاصله ای بین خود و خدای خودت نمی یابی. و یا جایی که اگر ایمانت بلرزد وسوسه ها در دلت غوغا می کنند. تردید می کنی، مایوس می شوی.

سعی کلاس تلاش است و زندگی دنیا. همان طور که طواف نماد عشق است و عالم معنا. در طواف بنده یاد می گیرد، که نه به یاد می آورد که عاشق پروردگار خویش بوده. الست بربکم پاسخ داده و پیمان کرده که عبودیت کند. یاد می گیرد مثل پروانه عاشقانه به دور شمع بگردد. طواف چرخش است. که گردش نماد عشق است و سرسپردگی! در عشق حرکت دوران است اول و آخر خط یکیست. تو می چرخی همراه همه ی هستی و هفت دور، که هفت نماد بی نهایت است یعنی تا هستم. در طواف رسیدنی در کار نیست، فقط حرکت مطلق است تو حتی حق نداری حین طواف خانه ی دوست را لمس کنی حق نداری برسی! باید فقط گردش بچرخی مثل پروانه ای که اگر شعله را لمس کند می سوزد. مثل الکترونی که اگر به هسته برسد نابود می شود.

اما در سعی یاد می گیری به جلو حرکت کنی. برای یافتن مقصود تلاش کنی. می آموزی از دیدن سراب مایوس نشوی. در سعی حرکت خطی است. اول و آخر دارد. یعنی تا هدفی داری باید برایش تلاش کنی. حتی اگر هیچ نیابی. که وظیفه ی تو یافتن آب نیست سعی است برای یافتن آب. و شگفت آنست که زمزم تو نه در سعی و از تلاش تو که کنار کعبه همان جا که طواف کردی، و در سایه ی عشق و توکلت، و به عنایت معشوق بدست خواهد آمد. اما سعی تو شرط است.

بازگردیم سر مقتدا و معلم کلاس، همان که باید پا جا پای او بگذاری. هاجر زنیست سیه چرده، کنیزیست که خانمش بر او خشم گرفته و تبعید شده. در پست ترین و بدترین حالت و طبقه اجتماعی ممکن. رها شده در صحرایی سوزان بدون آب و توشه ای و حتی آینده ای معلوم، صرفا به وعده ی یاری خدا از زبان پیامبرش. تو بازیگر چنین نقشی هستی، این جا که رسیدی تو هیچی. یک از هزارها آدم سیاه و سفید و بلند و کوتاهی که در کنارت می روند، ذکر می گویند و هروله می کنند. باید قبلا همه چیزت را جا گذاشته باشی. باید آخرین داشته ها و وابستگی هایت را در میقات کنده باشی. در طواف عشق را آموخته باشی تا این جا بتوانی توکل کنی، از صفا تا مروه را با عطش امیدوارانه طی کنی، سراب ببینی و مایوس نشوی.

سعی به تو می آموزد مهم نیست کیستی. چه رنگی هستی بنده ای یا آزاد؟ به سوی خدا نیت کن، دل از غیر او آزاد گردان و برای او تلاش کن و ایمان داشته باش که حتی، اگر تمام اسباب ظاهر ناموافق بود اگر نیت تو اوست، هرگز تنها نیستی «سوگند به روشنایی روز و به شب چون آرام گیرد که خداوند هرگز تو را رها نکرده و بر تو خشم نگرفته است». که اگر یاد بگیری و به کار بندی، کمترین پاداش تو زمزم است. و بالاتر آن که

پروردگار، خود را نسبت به تو شاکر می داند. نهایت لطف و عنایت! لطفی که کنیز سیاه را اسوه ی تمام موحدان و حاجیان می کند. جزء شعائر خدا، چنان که تا تاریخ هست باید به او اقتدا کرده پا جا پای او نهاد.

ان الصفا و المروه من شعائر الله فمن حج البیت او اعتمر فلا جناح علیه ان یطوف بهما، و من تطوع خیرا فان الله شاکرٌ علیم.




لينك ثابت نوشته شده در سه شنبه هفتم اسفند 1386ساعت 0:20 توسط :: حامی ::

كجاست؟ در كجا به دنبال آن بگردم؟ گمشده ام كجاست؟ در خودم؟ در كعبه؟ در رويا؟ آيا نشانه اي هست؟ از كجا بفهمم كه آن را يافته ام؟

به ديگران خيره مي شوم، آيا آنها نيز گمشده اي دارند؟ در چهره هاي آنها تنوع مي بينم، سياهپوست ، زردپوست ، سفيد پوست، مالزيايي ، ترك، هندي، پاكستاني، ايراني، مصري و مليتهاي ديگر، اما به نظرم همه يكرنگ و يكدست مي آيند. آمده اند كه تفاوت ها را كنار بگذارند و آن طور كه شريعتي مي گويد "شبيه" بازي كنند. چهره هايي مصمم با چشماني مشتاق.

شايد كليد معما همين است گمشده من در ديگران است . "من"  در اينجا معنا نمي دهد، بايد جزئي از "ما" بود. مانند نقش هزار تكه اي كه وقتي تكه ها را در كنار هم قرار مي دهي، تصوير نهايي مشخص مي شود. بخشي از من در ديگران است و بخشي از ديگران در من بايد به ديگران توجه كرد تا خود را يافت . پس  شايد در اين مكان وظيفه مشخص است. نقش هر كس را از پيش تعريف كرده اند. فقط بايد خوب آن را درك كرد. بايد كه از خود غافل شد. اما از ديگران نه.




لينك ثابت نوشته شده در دوشنبه ششم اسفند 1386ساعت 12:19 توسط :: جعفریان ::

یک مکعب! 6وجه و 6 ضلع و 8 گوش. همین!

یک بنای ساده ی پیش پا افتاده با چند تکه سنگ ضمخت از کوه های اطراف!

کمی بزرگتر یا شاید هم کوچکتر از آنچه فکر می کردم، یا می کردیم. خانه ی خدا در زمین!

□ □ □

                                                  

دیدار اول:

وقتی بار اول وارد مسجدالحرام می شوی تمام تنت می لرزد. از شوق و اضطراب حال خود را نمی فهمی. دنبال گمشده ات هستی. دل دل می کنی کی چشم تو چشم می شوی؟

یا نه قبل آن در مدینه از نبی که خداحافظی می کنی، آخرین اشکت را که در بقیع می ریزی، منتظر لحظه ی دیداری! اسبابت را جمع کرده ای و تلفنت را خاموش. برای دومین بار وصیت نامه می نویسی تا چیز دیگری نماند که سنگینت کند حتی به قدر سوزن عیسی...

یا هنگامی که در میقات همه ی گذشته ات را از تن بیرون آوردی و لباس سفید پوشیدی. وقتی لبیک می گویی و حتی  در اتوبوس که در اوج خستگی توان خوابیدن نداری بی اختیار به این لحظه فکر می کنی...

□ □ □

 

ساعت 12:30 شب پانزدهم شعبان است. زیر لب ذکر می گویی و دعای فرج می خوانی. کوچه های تنگ مکه را طی کرده ای در حالی که مردمک چشمت آرام نداشت. از ایوان های سرپوشیده ی مسجدالحرام که می گذری سعی می کنی حضورش را حس کنی حتما او هم به طواف می آید. پایت با سنگ های سرد صحن مسجدالحرام که تماس می یابد تمام گذشته و آینده، امام و مأمون فراموشت شده است. آماده ای که از لحظه ی دیدار لبریز شوی؛ روحانی که می گوید سرت رابالا کن، تمام تنت می لرزد. نگاه که می کنی...

به متابعت همه به سجده می روی بغل دستی ات اشک می ریزد دیگری ذکر می گوید یکی حاجت می خواهد، اما تو...

شوکه شدی! مات شدی، سه سوت!

هیچی نیست.  یک مکعب سیاه که عده ای یکسره دایره وار گردش می چرخند. هیچ نیست جز خلأ.

چه انتظاری داشتی؟ می خواستی خدا خودش به استقبالت بیاید؟ در کفش های صندل و جامه ی زربفت؟ در خانه اش را بگشاید و به یک استکان نسکافه میهمانت کند... این جا حتی یک ضریح نیست که به آن بچسبی!

 

 یک اتاق خالی وسط یک فضای باز! این جا هر چه هست ارضایت نمی کند، احساس خفگی می کنی.حسرت! نیست یا نمی بینی؟ یعنی رانده شده ای آن هم بعد آن همه اشک و التماس؟ بعد کمیل و توسل مدینه؟ آن همه حس سبکی و تقرب که وجودت را آکنده بود چه شد؟ تمام شک های گذشته به سراغت می آید. خنده دار است کافر شده ای. آن هم کنار مرکز توحید. هزاران کیلومتر آمده ای تا شک کنی! حالت بد است... کاش زودتر به هتل برگردی و بخوابی!

 

اما خدا کجاست اگر هست... به مسافرت رفته؟

خدا همین نزدیکی است. این را در بغض و هراس طواف اول نفهمیدم. وقتی دیدمش که واقعا خواستم، نیت کردم و حتی تلاش...

این جا کافیست بو بکشی. رد پای خدا را همه جا می بینی. وقتی دعا می کنی پاسخت را درون خودت می شنوی. نماز که می خوانی زمزمه ی هستی را می شنوی اما

طول می کشد تا یاد بگیری چگونه از حواست استفاده کنی!

□ □ □

 

اندیشه ها:

وقتی اسم معبد بودایی ها کلیسای واتیکان مسیحیان لهاسای برهماییان و حتی معبد سلیمان آرمانی یهود می آید. سازه ای عظیم در ذهنت شکل می گیرد باستون های قطور، سقف های بلند و تزئینات و ونقوش هنرمندانه. حتی مسجدالنبی هم مستثنی نمانده!

ولی این جا بیت الله، یک کعب است.

اولین و اصیل ترین مرکز توحید سیاه است!

سیاه ذلیل ترین رنگ است و مکعب ساده ترین سازه ی معماری. جالب این جاست که حتی یک مکعب کامل نیست. اضلاع آن نامساویند و زوایایش قناصی دارد!

شکی نیست که ابراهیم(ع) تمام سعی خود را در بنای خانه به کار بسته است. اما آخر او که معمار نیست. چند سنگ را از کوه های اطراف جدا کرده ، بین آنها را به طور ابتدایی جرز گرفته و بالا رفته است.

و خدا

که از بین تمام معمارهای ماهر تاریخ ابراهیم را انتخاب کرده است. آنچه اینجا مهم است پاکی نفس و شایستگی درونیست نه توان و هنر ظاهری. مایه ی کار این بنا نه تجربه ی بنایی که تجربه بندگیست...

و آنچه تو را مجذوب می کند روح بناست.

کعبه با آن که مکعب است و 6 جهت دارد ولی نماد بی جهتی است به قول دکتر شریعتی یعنی هر که و هر کجا که هستی، شمال جنوب شرق یا غرب بر بلندای کوه یا قعر زمین، خدا با توست بخوانش تا اجابتت کند!

کعبه یک اتاق خالیست ولی همین خالی بودن همین هیچ نشان وجود خداست فقط این جاست که تو بعد یک یاس، می توانی خدایت را ببینی آن هم نه با دیده ی کور خودت که با چشمان تیز بین اندیشه ی کسانی چون جلال (آل احمد). و بعد از شستوشوی دلت با اشک چشم (ولو کمتر از یک قطره).

این جاست که ایمان می آوری باور می کنی حس می کنی، که خدا با توست. با تو بوده، از همان ایران درون قلبت، از شجره بر زبانت، و تو این جا دنبالش می گشتی. در تمام مدت خدا را با خودت داشتی. حتی تو با خودت به مسجدالحرام آوردی اش...

پس نیت می کنی و همچنان که جسمت به دور سنگ های کعبه می گردد، قلبت را آزاد می کنی تا همراه ملائک الهی به دور بیت المعمور که نه بالاتر از آن به دور خود خدا بگردد.




لينك ثابت نوشته شده در پنجشنبه بیستم دی 1386ساعت 21:2 توسط :: حامی ::

جلال آل احمد در سال 1343 خورشيدى به سفر حج رفته و كتاب خسى در ميقات را در اين ارتباط نوشته است. جلال از همان ابتداى سفر، به دقّت جزئيّات را با دقت بررسى كرده و اعمال و رفتار همسفران خود را زير نظرِ تيزبين خود گرفته است. او نظريّات سياسى، اجتماعى و دينى خود را در اين سفر، در كتاب خود بيان كرده است.اما در جایی از کتاب ناگهان رویکرد جلال تغییر می کند و از خود بیخود میشود:

«اين سعى بين صفا و مروه عجب كلافه مى كند آدم را يكسر برت مى گرداند به هزار و چهارصد سال پيش، به ده هزار سال پيش با هروله اش، با زمزمه بلند وبى اختيارش، با زيردست و پا رفتنهايش و بى خودىِ مردم و نعلين هاى رها شده... و با اين گم شدن عظيمِ فرد در جمع; يعنى آخرين هدف اين اجتماع و اين سفر...،  در سعى مى روى و برمى گردى به همان سرگردانى كه هاجر داشت. هدفى در كارنيست و در اين رفتن و آمدن، آنچه به راستى مى آزاردت مقابله مداوم با چشمها ست... و مگر مى توانى بيش ازيك لحظه به اين چشمها بنگرى... فقط پس از دو بار رفتن و آمدن به راحتى مى بينى كه از چه صفرى، چه بينهايتى را در آن جمع مى سازى و اين وقتى است كه خوش بينى و تازه شروع كار است وگرنه مى بينى كه در مقابل چنان بى نهايتى چه از صفر هم كمترى عيناً خسى بر دريايى... در سعى از بند خويش مى گريزيم و عملى مى كنيم كه هدفش ى روى و برمى گردى به همان سرگردانى كه هاجر داشت. هدفى در كارنيست و در اين رفتن و آمدن، آنچه به راستى مى آزاردت مقابله مداوم با چشمها ست... و مگر مى توانى بيش ازيك لحظه به اين چشمها بنگرى... فقط پس از دو بار رفتن و آمدن به راحتى مى بينى كه از چه صفرى، چه بينهايتى را در آن جمع مى سازى و اين وقتى است كه خوش بينى و تازه شروع كار است وگرنه مى بينى كه در مقابل چنان بى نهايتى چه از صفر هم كمترى عيناً خسى بر دريايى... در سعى از بند خويش مى گريزيم و عملى مى كنيم كه هدفش...




لينك ثابت نوشته شده در چهارشنبه نوزدهم دی 1386ساعت 9:23 توسط :: جعفریان ::