تبليغاتX
سنگِ نشان
کعبه یک سنگ نشان است که ره گم نشود / حاجی احرام دگر بند ببین یار کجاست

رسيديم مدينه

نمي دونم چه طور بگم ! همه چيز مثل خواب بود ,مثل خواب هايي كه قبل از مكه اومدنم مي ديدم مثل يك رؤياي باور نكردني توي خواب راه مي رفتم ,توي خواب نماز مي خوندم ,توي خواب گريه مي كردم ;بي بهونه گريه مي كردم نمي دونستم براي چي واقعا نمي دونستم اين همه اشك براي چي ريخته ميشه گاهي وقت ها تو حرم سرم رو بالا مي كردم به مناره هاي مسجد النبي نگاه مي كردم و مي گفتم تو داري رو خاك مدينه قدم مي زني استفاده كن ! قدر بدون ,اما نمي تونستم فكر مي كردم بايد كار خواصي انجام بدم ,نمي دونستم چطور همچنان توي خواب بودم . اون باروني رو كه به دلم وعده داده بودم از ياد برده بودم  همه چيز از خاطرم پاك شده بود . بعضي وقت ها كه از حرم برمي گشتم تو هتل ياد درد هام مي افتادم ، ياد التماس دعا گفته ها،  اما وقتي دوباره مي رفتم بقيع و مسجد النبي دوباره يادم مي شد بي هدف به گنبد سبز خيره ميشدم و بدون اينكه چيزي بگم اشك امانم نمي داد . چند بار از اين حالم خسته شدم با خودم مي گفتم كاش بشه برگردم ,كاش به مكه نرم اما تا به خودم جنبيدم يك هفته تمام شد و لحظه وداع رسيد .  با پيامبر ,با بقيع ,باروضه ,با قدم به قدم مدينه خداحافظي كردم اما نه با دل بلكه با زبان اصلا نفهميدم كي اومدم كي تموم شد صورتم رو به شيشه اتوبوس چسبانده بودم و به گفته روحاني كاروان ثم العود گفتم  و مدينه تمام شد .

اما حالا آرزوي همون اشك هاي بي بهونه و بي هدف توي بين الحرمين داره ديوونم ميكنه ,آرزوي يك لحظه فقط يك لحظه تو روضه رضوان بودن ولو با همون حالت اما افسوس كه نفهميدم كجا هستم و همه چيزتمام شد ...

 

مرضیه حسینی




لينك ثابت نوشته شده در جمعه بیست و یکم تیر 1387ساعت 8:6 توسط :: نویسنده آزاد ::

þمكه رفتن من ماجراهايي داشت , از وقتي اسمم رو نوشتم تا روز قرعه كشي لحظات قشنگي رو با خدا داشتم خلوت هاي شبانه قشنگي كه لابلاي اون ازش مي خواستم كمكم كنه ,كمكم كنه تا تصوير قشنگ و آرامش بخشي رو كه از اونجا داشتم بعد از برگشتم قشنگ تر كنم . دلم نمي خواست مثل اون هايي باشم كه بارها و بارها رفتن روضه ,بارها لبيك گفتن و احرام بستن ,به اندازه مو هاي سرشون طواف كردن و ديگه هيچ ...                  فقط رفتن وبرگشتن

دلم نمي خواست دعوت خدا براي اصرار هاي بي امان خودم باشه , مي خواستم عمره اي داشته باشم كه بعد از برگشتم هر وقت اسم اونجا رو مي آرن دلم بسوزه ,هر كس مي خواست بعد از من بره با سوز دل بدرقه اش كنم ,التماس دعا بگم با تمام وجودم بهش بگم خوش به حالت ، قدر بدون. دلم مي خواست عمره اي داشته باشم كه شيريني اش تا آخر عمر برام بمونه ,كه هر وقت بهش فكر كردم آروم بشم . خدايا اگر اينقدر دلمرده ام كه نمي تونم از اونجا بودنم لذت ببرم اسمم تو قرعه كشي در نياد . مي دونم تو دلمرده هاي بي بصيرت رو هم به خونت راه ميدي اما من رو جزء دعوت شده هاي خواصت قرار بده دعوت شده خواصي كه با وجود  اينكه سراسر زندگي اش رو توي مه زندگي كرده اما لياقت لذت بردن از اون سرزمين رؤيايي رو داشته باشه .

بلاخره روز قرعه كشي شد ,اسمم در اومد                ومن آروم شدم...

از اون روز تا موقع رفتن سعي كردم هر قدمي كه در رابطه به عمره بر مي دارم با بصيرت باشه از مسواك و خمير دندون گرفتنم بگير تا شركت تو جلسه هاي عمره; هر چي به تاريخ رفتن نزديكتر مي شدم ناباوريم بيشتر مي شد . اين چند سال اخير خيلي خسته شده بودم ,خسته تر از قبل ,دلم بارون مي خواست يك بارون كه همه چيز رو بشوره و دوباره جوانه بزنه ;منتظر بودم كه برسم كنار كعبه ,زير ناودون طلا ...

بلاخره 2 مرداد 86  فرا رسيد و من در ميان انبوهي از چشمان حسرت زده و اشك آلود به سوي سرزمين نور بدرقه شدم .

رؤياي من شروع شد

توي راه از هواپيما تا جده و از جده تا مدينه مادام بي اراده اين جمله رو با خودم تكرار مي كردم " خدايا من رو داري كجا مي بري ؟" دلم مي خواست زمان بايسته , مي ترسيدم , دلم مي خواست برگردم .

مرضیه حسینی




لينك ثابت نوشته شده در جمعه هفتم تیر 1387ساعت 7:53 توسط :: نویسنده آزاد ::

(در راه مکه)

تصور كن يك روز بهت بگويند كه 3 تا آرزويت برآورده مي شود!...!

شايد سریع 3 تایش را بگویی ولي احتمالاٌ کمی فكر مي كني. شايد خيلي، و حتي ممكن است پس از شادی اوليه محزون شوي.

واقعاٌ 3 تا حاجت خيلي كم است! برای من كه تمام نيازم ...

شاید بارها به این موضوع فکر کرده ام و خواسته هایم را اولویت بندی کرده ام اما الان که به لحظه ی موعود نزدیک می شوم و رعشه های گام نهادن در پیشگاه محبوب را حس می کنم... همه حرفها و دلیل ها و گریه های پشت هر خواسته محو و بی رنگ شده است و هر خواسته تنها جمله ای تو خالیست!

نمی دانم، اولویت ها با سرعت عجیبی در ذهنم جا به جا می شوند. خواسته ها درست زمانی که قرار است روا شوند رنگ می بازند، و اندیشه که حال جای دیگر پر می کشد مجال پرداختن به این ها را ندارد:

 

گفته بودم چو بیایی غم دل با تو بگویم       

         چه بگویم که غم از دل برود چون تو بیایی

 




لينك ثابت نوشته شده در جمعه بیست و چهارم خرداد 1387ساعت 9:18 توسط :: حامی ::

روز دوم ورود به مدينه                             ۲شهریور  1386

جلوي آينه نشسته اي و به درون آن زل زده اي ....

از محرمات احرام نگاه كردن به آينه است تا از خودت بيگانه شوي تا عمري منيت خود را كنار بگذاري و در او مستغرق شوي ...

اما فكر مي كنم الآن بهترين زمان است تا خوب به آن چه هستي بيانديشي!

چه بودي – چه كردي و چه خواستی بكني!

واقعاٌ چرا اين قدر فاصله است بین آن چه ميخواهي و آن چه هستي!؟ آن چه درست مي داني و آن چه مي كني!؟

روزی از اشک هايت گریبات تر می شود، روزی از شوق گناه چشمانت سرخ!

ديشب و امروز صبح، مسجدالنبي بودم. ولي انگار به ديدن يك كاخ افسانه اي آمده ام، يك گردش تفريحي. هيچ حسي نداشتم هيچ شوقي هيچي....

حتي قريب 3 ساعت در روضه ي رضوان نشستم و نماز خواندم، با پیامبر خدا درد دل كردم، ذكر گفتم. ولي افسوس که جز يك حس كسالت و يك خستگي جسمي و روحي، يك شك و عذاب وجدان از غصب جاي مونان ديگر هم بر دلم اضافه شد.

نمي دانم راز اين همه بي سعادتي چيست؟

چرا حتی نمی توانم به حال زار خودم 2 قطره اشك بريزم. جايي كه رحمه اللعالمين رويش را ازت برگرداند بايد خون گريه كني و تو ...!؟

 

{به تصوير خودت نگاه كن}

چهره اي نسبتا جذاب با چشم هاي گود افتاده با مردمک های سبز پشت يك عينك خوشگل و موهاي پريشون كه هر كسي نشناسدت...

اما تو كه خودت مي داني! از پشت شيشه هاي كلفت و مردمك هاي ... ات مي بيني! ... صاف و واضح:

 بلاهت - حماقت - درويي

مي بيني يك ماه بعد را که باز سر سفره شيطاني و به اين 2 هفته ات می خندی... پس دفترت را ببند و برو گمشو!




لينك ثابت نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم اسفند 1386ساعت 20:35 توسط :: حامی ::