تبليغاتX
سنگِ نشان
کعبه یک سنگ نشان است که ره گم نشود / حاجی احرام دگر بند ببین یار کجاست

کاش قلبم درد پنهانی نداشت

چهره ام هرگز پریشانی نداشت

برگهای آخر تقویم عشق

حرفی از یک روز بارانی نداشت

کاش می شد راه سخت عشق را

بی خطر پیمود و قربانی نداشت




لينك ثابت نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم شهریور 1387ساعت 19:43 توسط :: حامی ::

قسمت اول : امسال اسمم برای حج دانشجویی در نیومد !

 

توی غربت اتاقم میشینم و واژه هایی که این همه سال

 بخوردم دادن توی ذهنم نشخوار میکنم :

 

قسمت          سعادت         صلاح

 

همه ی اینها فقط مسکن ان و وقتی زیاد از مسکن ها

 استفاده کنیم دیگه اثر نمیکنن.

میگم :  بزرگترین خواسته ام از تو. . .

(سکوت). . .

صداهای پشت پرده :  شاید . . . صلاح نیست . . . قسمت این

بوده . . . لیاقت نداشتی . . . لیاقت بهتر از این ها رو

داری!!!!

همه ی اینها فقط حکم مسکنی شده که فقط التهابمو

 بیشتر میکنه که تا آخر راه بمونم و ببینم صلاحم چیه

 و چی قسمت میشه و چقدر لیاقت دارم .

این روزا که خیلی ها تو تکاپو ی زدن واکسن وگرفتن

 ویزا و وام دانشجویی حج هستن ((دختری)) هست که

 داره راهشو از ستاره ی شمال دور میکنه . . .

 

برای من نسخه داروی مسکن ضد التهاب بدین .

(NSAID)  .یا نه اصلا دردم و دوا کنین .

 

0و1:میترسم چشمام و ببندم و باز کنم و ببینم معجزه 

اومده و رفته و منم خواب بودم .

 

 




لينك ثابت نوشته شده در دوشنبه ششم اسفند 1386ساعت 8:46 توسط :: فاطمه شیرزاده ::

یادم است وقتی می خواستم مشرف بشوم، دوستان زیادی تبریکم گفتند التماس دعا خواستند...

تعدادی به گوشه ای کشیدندم و از تجربیات خویش گفتند عده ای به عوالم جدیدی خواندندم و ... که محصول همه ی آنها تجربه ای منحصر به فرد در زندگی من بود. تجربه ای آنقدر عظیم که نیت کردم پل شوم برای دیگران تا آنان نیز بهتر از من تجربه اش کندد. راستش با وجود مشغله ی وحشتناکی که این روز ها چه از نظر زمانی و مکانی چه فیزیکی و روحی دارم، هنگام نیت به راه اندازی این بلاگ که پشت خودش نقشه ها و طرح های جاه طلبانه ی دیگری هم داشت، روی همراهی همان یاران حسابی ویژه باز کردم ولی انگار...

به دوستان نزدیک و دور مستقیم و با واسطه رو انداختم ولی... نمی دانم چه سری است که این جا نمی توان یک کار گروهی سامان داد. لااقل من تا به حال نتوانسته ام نیمی از موفقیت فردی را در کار گروهی بیابم.

 

این حکایت ماهیست که طعم دریا را چشیده و اکنون اسیر هرم بیابانست و چون آب نمی یابد به نوای دریایی قلبش دل خوش کرده است.

هیچ وقت از همراهی دوستی جدید مایوس نخواهم بود!

 




لينك ثابت نوشته شده در دوشنبه پانزدهم بهمن 1386ساعت 21:39 توسط :: حامی ::