... و بانگ رخت بر بستن فرا رسید،
هیاهوی گنگ غم سرای رفتن، و نغمه دلنواز رسیدن،
جمع دو حال عجیب، و تو... سرگردان...
چشم به یک سو گریان، و به سویی دیگر، نگران...
و خداحافظ،
ای سرزمین خاطره ها،
ای کوچه پس کوچه های عشق،
و من...
سفید جامه رختی بر تن،
و من، نه من، که ما، که همه،
زمزمه آمدن سر داده، با لباس سپید، حرکت...
و چشمان مضطرب هر دل،
به آن سو ،
که بارگاه عشقش، آیا می پذیرد زمزمه عاشقی را؟
و لحظه ای کوتاه، چشم بر هم زدنی،
به بانگی،
به خود می آیی...
و تو اینک، رخت بر بسته در جاده عشق،
در شبی تاریک، به سوی نور پیش می روی...
و فرصتی است برای تو،
تا آخرین عهدنامه عشقت را مرور کنی،
یا می توانی در آن تاریکی،
به خواب، خوابی خوش فرو روی!
و یا، می توانی همچنان نوای آمدن سر دهی،
تو معشوق را از آمدنت خبر نمی کنی،
که او می داند و می بیند،
تو جان خود را بانگ آماده باش سر می دهی،
که بداند که به کجا می رود...
و تو آرام، آرام، گرمای یک وجود انکار ناپذیر را حس می کنی...
و اینک، قاعده به رسم سکوت است.
می گویند: حال که تو به این وادی رسیدی، دیگر بانگ آمدن سر مده،
تو اینجایی،
تو در محدوده عشق قرار گرفته ای،
اینک این تو و این وجودت،
که انتخاب نمایی، از این سفره گسترانیده عشق،
کدامین متاع، چشمانت را یارای به بازی گرفتن دارد؟
و تو اینک، ساکت،
می اندیشی،
در پس آرزوهایت،
که به معشوق چه گویی؟...
توضیح: این مطلب زیبا رو از وبلاگ آقا مصطفی انتخاب و اینجا کپی کردم.
لینک اصلی مطلب: http://doostedelha.persianblog.ir/post/244
ای به جامه ی خویش فروپیچیده!
برخیز و جامه ات را پاکیزه ساز!
و پلیدی را هجرت کن!
طنین قاطع و کننده ی فرمان وحی، در فضای درونم می پیچد.
و صدای زنگ های این کاروانی را
که آهنگ رحیل کرده است، می شنوم.
هجرت آغاز شده است
و می دانم این آتشی که اکنون
چنین دیوانه در من سر برداشته است،
نه یک حریق،که آتش کاروان است.
آتشی که بر راه می ماند و کاروان می گذرد.
سر کلاس هی چشم هایم را می بستم . وقتی که چشم های خود را می بندم . او از زیر عینک قشنگش نگاهم می کند. عینک خدا گرد و خیلی بزرگ است . و ریش های بلند و سفید دارد . معصومه می گوید : تو که چشم هایت بسته است . چه جوری می دانی ؟ اما من می دانم . محسن که برادر بزرگتر من است . می گوید : همه ی انسان ها و حیوان ها و حتی چیزها ی دیگر بنده ی خدا هستند و خدا همه ی بنده هایش را دوست دارد ، و به آنها نگاه می کند ، و حرف های آنها را می شنود . محسن یک شعری بلد است . که در آن می گوید : و خدایی که همین نزدیکی است . یعنی که خدا همه جا ها است . حتی کنار برگ های گلدان . پدر بیش تر می گفت : خدا توی قلب آدم ها است . اما چهار شنبه ی هفته ی پیش برای دیدن خدا رفت به شهر مکـّه . مامان را هم برد . من به او گفتم : خدا این جا هم هست . امّا ، او فقط خندید . محسن می گوید : آن جا ، خدا چند تا کلاس مهم گذاشته است . و بنده هایش را دعوت می کند . که چیزهای خوب به آنها یاد بدهد . دیشب که مامان زنگ زد . به او گفتم که دلم برای او تنگ شده است . اما از سوقاتی ها سئوال نکردم . چون محسن تمامشان را به من گفته بود . فردا قرار است ، که مریم جون آخرین درس کتاب بخوانیم را هم درس بدهد . و بعد درس ها را یکی یکی دوره کنیم . من می توانم همه ی کلمه ها را بخوانم و بنویسم . اما کتاب دینی و ریاضی هنوز تمام نیست . این بود خاطره ی شنبه ی من .
ای قوم به حج رفته کجایید کجایید؟
معشوق همین جاست بیایید بیایید
معشوق تو همسایه و دیوار به دیوار
در بادیه سرگشته شما در چه هوایید؟
گر صورت بی صورت معشوق ببینید
هم خواجه و هم خانه و هم کعبه شمایید
ده بار از آن راه بدان خانه برفتید
یک بار ازین خانه براین بام برآیید
آن خانه لطیف است نشان هاش بگویید
از خواجه ی آن خانه نشانی بنمایید
یک دسته گل کو اگر آن باغ بدیدید
یک گوهر جان کو اگر از بحر خدایید
با این همه آن حج شما گنج شما باد
افسوس که بر گنج شما پرده شمایید
«مولوی»
فشار جمعیت و گرمای هوا چندان کلافه ات نمی کنند. قطراتی که روی پیشانیت می لغزند مثل پشت پاهایی که هر چند دقیقه سهوا می خوری لذتی آشنا در دلت احیا می کنند. شوط هفتم هم کمی پس از اتمام دعایت به پایان می رسد. هیجان زده به سمت مقام ابراهیم می روی...
خیلی زودتر از آنچه انتظار داری هفت دور سعی هم به پایان می رسد. احساس می کنی بیست سال جوان شدی. رو به سوی کعبه، خدا را شکر می کنی و تقصیر می کنی، جرعه ای زمزم می نوشی و بعد باید برگردی سراغ قبله!...
خسته اما خشنود، مقابل کعبه نشسته ای و فقط نظاره می کنی. عظمتش سیری ندارد. تمام غصه هایت رخت بر می بندد. باید برگردی، اما دل کندن سخت است...
□ □ □
چشمانت را که می گشایی اتاق آشنای روانشناسی مقابل دیدگانت شکل می گیرد. هیپنوتیزور با لبخند عمیقی نگاهت می کند. اندک اندک از حال و هوای سفر یک ساعته خارج می شوی. عرق روی پیشانیت را با پارچه ی سپیدی که در اختیارت می گذارد پاک می کنی. سکوتش منتظر است تو کلام را آغاز کنی. اما تو، دوست داری این سکوت قرن ها ادامه یابد.
مژده بده، مژده بده، یار پسندید مرا
سایه ی او گشتم و او، برد به خورشید مرا
جان دل و دیده منم، گریه ی خندیده منم
یار پسندیده منم ، یار پسندید مرا
کعبه منم، قبله منم، سوی من آرید نماز
کان صنم قبله نما، خم شد و بوسید مرا
پرتو دیدار خوشش، تافته در دیده ی من
آینه در آینه شد: دیدمش و دید مرا
آینه خورشید شود پیش رخ روشن او
تاب نظر خواه و ببین، کاینه تابید مرا
گوهر گم بوده نگر، تافته بر فرق فلک
گوهری خوب نظر، آمد و سنجید مرا
نور چو فواره زند، بوسه بر این باره زند
رشک سلیمان نگر و غیرت جمشید مرا
هر سحراز کاخ کرم چون که فرو می نگرم
بانگ لک الحمد رسد از مه و ناهید مرا
چون سر زلفش نکشم، سر ز هوای رخ او
باش که صد صبح دمد زین شب امید مرا
پرتو بی پیرهنم، جان رها کرده منم
تا نشوم سایه ی خود، باز نبینید مرا
هـ.الف.سایه