جلوي آينه نشسته اي و به درون آن زل زده اي ....
از محرمات احرام نگاه كردن به آينه است تا از خودت بيگانه شوي تا عمري منيت خود را كنار بگذاري و در او مستغرق شوي ...
اما فكر مي كنم الآن بهترين زمان است تا خوب به آن چه هستي بيانديشي!
چه بودي – چه كردي و چه خواستی بكني!
واقعاٌ چرا اين قدر فاصله است بین آن چه ميخواهي و آن چه هستي!؟ آن چه درست مي داني و آن چه مي كني!؟
روزی از اشک هايت گریبات تر می شود، روزی از شوق گناه چشمانت سرخ!
ديشب و امروز صبح، مسجدالنبي بودم. ولي انگار به ديدن يك كاخ افسانه اي آمده ام، يك گردش تفريحي. هيچ حسي نداشتم هيچ شوقي هيچي....
حتي قريب 3 ساعت در روضه ي رضوان نشستم و نماز خواندم، با پیامبر خدا درد دل كردم، ذكر گفتم. ولي افسوس که جز يك حس كسالت و يك خستگي جسمي و روحي، يك شك و عذاب وجدان از غصب جاي مونان ديگر هم بر دلم اضافه شد.
نمي دانم راز اين همه بي سعادتي چيست؟
چرا حتی نمی توانم به حال زار خودم 2 قطره اشك بريزم. جايي كه رحمه اللعالمين رويش را ازت برگرداند بايد خون گريه كني و تو ...!؟
{به تصوير خودت نگاه كن}
چهره اي نسبتا جذاب با چشم هاي گود افتاده با مردمک های سبز پشت يك عينك خوشگل و موهاي پريشون كه هر كسي نشناسدت...
اما تو كه خودت مي داني! از پشت شيشه هاي كلفت و مردمك هاي ... ات مي بيني! ... صاف و واضح:
بلاهت - حماقت - درويي
مي بيني يك ماه بعد را که باز سر سفره شيطاني و به اين 2 هفته ات می خندی... پس دفترت را ببند و برو گمشو!