تبليغاتX
سنگِ نشان - مقابل آینه
کعبه یک سنگ نشان است که ره گم نشود / حاجی احرام دگر بند ببین یار کجاست

روز دوم ورود به مدينه                             ۲شهریور  1386

جلوي آينه نشسته اي و به درون آن زل زده اي ....

از محرمات احرام نگاه كردن به آينه است تا از خودت بيگانه شوي تا عمري منيت خود را كنار بگذاري و در او مستغرق شوي ...

اما فكر مي كنم الآن بهترين زمان است تا خوب به آن چه هستي بيانديشي!

چه بودي – چه كردي و چه خواستی بكني!

واقعاٌ چرا اين قدر فاصله است بین آن چه ميخواهي و آن چه هستي!؟ آن چه درست مي داني و آن چه مي كني!؟

روزی از اشک هايت گریبات تر می شود، روزی از شوق گناه چشمانت سرخ!

ديشب و امروز صبح، مسجدالنبي بودم. ولي انگار به ديدن يك كاخ افسانه اي آمده ام، يك گردش تفريحي. هيچ حسي نداشتم هيچ شوقي هيچي....

حتي قريب 3 ساعت در روضه ي رضوان نشستم و نماز خواندم، با پیامبر خدا درد دل كردم، ذكر گفتم. ولي افسوس که جز يك حس كسالت و يك خستگي جسمي و روحي، يك شك و عذاب وجدان از غصب جاي مونان ديگر هم بر دلم اضافه شد.

نمي دانم راز اين همه بي سعادتي چيست؟

چرا حتی نمی توانم به حال زار خودم 2 قطره اشك بريزم. جايي كه رحمه اللعالمين رويش را ازت برگرداند بايد خون گريه كني و تو ...!؟

 

{به تصوير خودت نگاه كن}

چهره اي نسبتا جذاب با چشم هاي گود افتاده با مردمک های سبز پشت يك عينك خوشگل و موهاي پريشون كه هر كسي نشناسدت...

اما تو كه خودت مي داني! از پشت شيشه هاي كلفت و مردمك هاي ... ات مي بيني! ... صاف و واضح:

 بلاهت - حماقت - درويي

مي بيني يك ماه بعد را که باز سر سفره شيطاني و به اين 2 هفته ات می خندی... پس دفترت را ببند و برو گمشو!




لينك ثابت نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم اسفند 1386ساعت 20:35 توسط :: حامی ::