تبليغاتX
سنگِ نشان - روز سوم مدينه
کعبه یک سنگ نشان است که ره گم نشود / حاجی احرام دگر بند ببین یار کجاست

كتاب حج دكتر شريعتي را مي خواندم، بخش موسم:

احساس مي كنم پيش از سفر كم گذاشته ام، مطالعه نكرده ام و زنگارها را نزدوده ام.

وقتي ديد دكتر را با ديد خودم نسبت به حج مي سنجم، احساس حقارت مي كنم! هنوز بچه ام، كوچك و تا بخواهي ابله!!

فقط قدا و سنا بزرگ شده ام. هنوز در نظرم حج مكاني براي پاك كردن كثافت كاري هاي عمرم، و پر كردن عقده هاي زندگي و روا كردن حاجت ها و نيازهاي روزمره ام است.

هنوز مسجد النبي و بقيع برايم ركعتي 1000 برابر ثواب است و اشك هايم سپرهاي آتش جهنم. هنوز براي روز گرفتن دعا می كنم خدايا سحري بيدار شوم. و براي نماز خواندن مي خواهم كنار ستون قرعه خالي شود!

 

خدايا به يگانگيت قسم، احساس نياز مي كنم. حقيقتاٌ تنهایم اگر نباشي ام. پروردگارا به احديت خودت قسم، كمكم كن هرگز تنها نمانم(بي تو !)حتي اگر از تمام خلق جدا باشم. و ياري ام فرما هرگز نااميد نباشم چون تو باشي- حتي اگر تمام وسايل و واسطه ها قطع شوند!

مهربانا منت گذار بر من تا هرگز مغرور نگردم - حتي چون پادشاه عالم شوم و حتي اگر .....

قسم به عزتت، عزيزم كن. به غنايت بي نياز از غيرت نما. و به نياز خودم سوگند، نيازمند خودت گردان. كه نياز به تو End بي نيازي است!

خدايا در پايان همه ي اين ليست كه هيچ انتهايي نيست اگر الان يك حاجت مرا برآورده مي كني:

 

(پروردگارا ياري ام كن بنده ي تو باشم!) که بندگی تو عزت بزرگان است.




لينك ثابت نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم اسفند 1386ساعت 19:51 توسط :: حامی ::