قرض هايم را تا جايي كه يادم بود و توانستم دادم. احساس كردم كه بايد و از هر كه توان آن داشتم رضايت طلبيدم و باقي را به او واگذار كردم كه ...
نيت خود را در حد سطح فكري خود خالص كردم و خواستم فقط به نيت اوعازم شوم:
حج عزم است، عازم شدن به سوي خدا. نه يك خانه ي سنگی بلكه پرواز روح است به سوي مبدا و منشا. پس بايد سبك شد تا بتوان اوج گرفت.
دير به فكر افتادي، مردد بودي. ترديد ، ناباوري، بي لیاقتی. همه و همه دست به دست هم مي داد، می رفت تا... اما لطف الهي با توست. ایمان دارم
قرض هايت را ادا كن و امانت ها را به صاحبانشان پس ده!
مالت را در حد علم و توانت پاك كردي.
كارهاي نیمه تمامت را به انجام رساندي.
دوستان خويشان و صاحبان حق را تا حد امكان زيارت كردی و رضايت گرفتي....
كم كم احساس سبكي مي كني بندها كم كم باز مي شود و امروز و الان در مدينه در همسايگي رسول خدا نيت مي كني تمام محبت هاي غير حب خدايت را چال كني. پريشب وقتي با تلفن، كه انگار خدا شماره اش را گرفت در كمال ناباوري ات زیر باران چشم هایت، آخرين رگه هاي عشق هاي غير خداييت هم پژمرد! باید به زمین و زمان ناسزا می گفتی. باید افسرده می شدی دفترت را پاره می کردی... اما معتقدم و ایمان دارم که این لطف خفی خداست. لطفی که همه چیزت را گرفت تا خالیت کند، سبک سبکت کند. دیگر چیزی در دنیا نداری که دلت را زمین گیر کند. دیگر نه دینی داری نه مهری نه حتی... نيت كن، عهد كن، و بال هایت را بگشا و اوج بگیر!