روز ششم مدینه
امروز ديگر بغضم تركيد شايد شروعش از دعاي كميل بود توي اول جلسه يا مناجات شعبانيه ...
اما امروز به اوجش رسيد ديگر هرذکری می گفتم، هر آیه ای می خواندم، حتي سر نماز اشكهايم گوله گوله روان مي شد.
قبول دارم يك خورده دير است اما بالاخره رخ داد تمام ترسم اين بود كه بز آمده، گاو برگردم!
تازه ياد گرفتم پشت در حرم اذن بگيرم، ياد گرفتم حاجت بخواهم و آموختم ببینم و بخوانم و بخواهم ...!
حالا تازه مي توانم از وراي سنگ هاي مرمر و تزئينات مجلل مسجدالنبي سادگي و مظلوميت پيامبر (ص) را درك كنم! حالا مي توام درد سينه ي مردي را درك كنم كه تمام دلبستگي اش به اين دنیا را در دل شب دفن مي كند و خون ديده هم به تيغ گلو و خس در چشمانش اضافه می شود!
مي توانم پشت باب البقيع پيكر تیرباران شده اي را ببينم كه از حرم برگشت و رفت تا بقيع را تكه اي از بهشت كند.
مي توانم با چشم بسته هم ببينم بر منبر نبي اكرم 25 سال هر ناکسی نشست.
و هزاران تحريف و تفسير بوجود آورد: اذان عمر!
احساس مي كنم فكرم كش آمده، دركم گود شده و احساسم لطيف!
هنوز بازار نرفته ام. ولي وجدانم اجازه نمي دهد حال كه محرم شده ام، محروم گردم!
فرصت ديگري نيست، توكل به خدا، اميد دارم بکنم در اين 48 ساعت، آن چه نكردم در آن چند روز!
"ربنا لاتزع قلوبنا بعد اذ هدیتنا و هب لنا من لدنک الرحمه انك انت الوهاب"