تبليغاتX
سنگِ نشان - قصه من1
کعبه یک سنگ نشان است که ره گم نشود / حاجی احرام دگر بند ببین یار کجاست

þمكه رفتن من ماجراهايي داشت , از وقتي اسمم رو نوشتم تا روز قرعه كشي لحظات قشنگي رو با خدا داشتم خلوت هاي شبانه قشنگي كه لابلاي اون ازش مي خواستم كمكم كنه ,كمكم كنه تا تصوير قشنگ و آرامش بخشي رو كه از اونجا داشتم بعد از برگشتم قشنگ تر كنم . دلم نمي خواست مثل اون هايي باشم كه بارها و بارها رفتن روضه ,بارها لبيك گفتن و احرام بستن ,به اندازه مو هاي سرشون طواف كردن و ديگه هيچ ...                  فقط رفتن وبرگشتن

دلم نمي خواست دعوت خدا براي اصرار هاي بي امان خودم باشه , مي خواستم عمره اي داشته باشم كه بعد از برگشتم هر وقت اسم اونجا رو مي آرن دلم بسوزه ,هر كس مي خواست بعد از من بره با سوز دل بدرقه اش كنم ,التماس دعا بگم با تمام وجودم بهش بگم خوش به حالت ، قدر بدون. دلم مي خواست عمره اي داشته باشم كه شيريني اش تا آخر عمر برام بمونه ,كه هر وقت بهش فكر كردم آروم بشم . خدايا اگر اينقدر دلمرده ام كه نمي تونم از اونجا بودنم لذت ببرم اسمم تو قرعه كشي در نياد . مي دونم تو دلمرده هاي بي بصيرت رو هم به خونت راه ميدي اما من رو جزء دعوت شده هاي خواصت قرار بده دعوت شده خواصي كه با وجود  اينكه سراسر زندگي اش رو توي مه زندگي كرده اما لياقت لذت بردن از اون سرزمين رؤيايي رو داشته باشه .

بلاخره روز قرعه كشي شد ,اسمم در اومد                ومن آروم شدم...

از اون روز تا موقع رفتن سعي كردم هر قدمي كه در رابطه به عمره بر مي دارم با بصيرت باشه از مسواك و خمير دندون گرفتنم بگير تا شركت تو جلسه هاي عمره; هر چي به تاريخ رفتن نزديكتر مي شدم ناباوريم بيشتر مي شد . اين چند سال اخير خيلي خسته شده بودم ,خسته تر از قبل ,دلم بارون مي خواست يك بارون كه همه چيز رو بشوره و دوباره جوانه بزنه ;منتظر بودم كه برسم كنار كعبه ,زير ناودون طلا ...

بلاخره 2 مرداد 86  فرا رسيد و من در ميان انبوهي از چشمان حسرت زده و اشك آلود به سوي سرزمين نور بدرقه شدم .

رؤياي من شروع شد

توي راه از هواپيما تا جده و از جده تا مدينه مادام بي اراده اين جمله رو با خودم تكرار مي كردم " خدايا من رو داري كجا مي بري ؟" دلم مي خواست زمان بايسته , مي ترسيدم , دلم مي خواست برگردم .

مرضیه حسینی




لينك ثابت نوشته شده در جمعه هفتم تیر 1387ساعت 7:53 توسط :: نویسنده آزاد ::