یک مکعب! 6وجه و 6 ضلع و 8 گوش. همین!
یک بنای ساده ی پیش پا افتاده با چند تکه سنگ ضمخت از کوه های اطراف!
کمی بزرگتر یا شاید هم کوچکتر از آنچه فکر می کردم، یا می کردیم. خانه ی خدا در زمین!
□ □ □
دیدار اول:
وقتی بار اول وارد مسجدالحرام می شوی تمام تنت می لرزد. از شوق و اضطراب حال خود را نمی فهمی. دنبال گمشده ات هستی. دل دل می کنی کی چشم تو چشم می شوی؟
یا نه قبل آن در مدینه از نبی که خداحافظی می کنی، آخرین اشکت را که در بقیع می ریزی، منتظر لحظه ی دیداری! اسبابت را جمع کرده ای و تلفنت را خاموش. برای دومین بار وصیت نامه می نویسی تا چیز دیگری نماند که سنگینت کند حتی به قدر سوزن عیسی...
یا هنگامی که در میقات همه ی گذشته ات را از تن بیرون آوردی و لباس سفید پوشیدی. وقتی لبیک می گویی و حتی در اتوبوس که در اوج خستگی توان خوابیدن نداری بی اختیار به این لحظه فکر می کنی...
□ □ □
ساعت 12:30 شب پانزدهم شعبان است. زیر لب ذکر می گویی و دعای فرج می خوانی. کوچه های تنگ مکه را طی کرده ای در حالی که مردمک چشمت آرام نداشت. از ایوان های سرپوشیده ی مسجدالحرام که می گذری سعی می کنی حضورش را حس کنی حتما او هم به طواف می آید. پایت با سنگ های سرد صحن مسجدالحرام که تماس می یابد تمام گذشته و آینده، امام و مأمون فراموشت شده است. آماده ای که از لحظه ی دیدار لبریز شوی؛ روحانی که می گوید سرت رابالا کن، تمام تنت می لرزد. نگاه که می کنی...
به متابعت همه به سجده می روی بغل دستی ات اشک می ریزد دیگری ذکر می گوید یکی حاجت می خواهد، اما تو...
شوکه شدی! مات شدی، سه سوت!
هیچی نیست. یک مکعب سیاه که عده ای یکسره دایره وار گردش می چرخند. هیچ نیست جز خلأ.
چه انتظاری داشتی؟ می خواستی خدا خودش به استقبالت بیاید؟ در کفش های صندل و جامه ی زربفت؟ در خانه اش را بگشاید و به یک استکان نسکافه میهمانت کند... این جا حتی یک ضریح نیست که به آن بچسبی!
یک اتاق خالی وسط یک فضای باز! این جا هر چه هست ارضایت نمی کند، احساس خفگی می کنی.حسرت! نیست یا نمی بینی؟ یعنی رانده شده ای آن هم بعد آن همه اشک و التماس؟ بعد کمیل و توسل مدینه؟ آن همه حس سبکی و تقرب که وجودت را آکنده بود چه شد؟ تمام شک های گذشته به سراغت می آید. خنده دار است کافر شده ای. آن هم کنار مرکز توحید. هزاران کیلومتر آمده ای تا شک کنی! حالت بد است... کاش زودتر به هتل برگردی و بخوابی!
اما خدا کجاست اگر هست... به مسافرت رفته؟
خدا همین نزدیکی است. این را در بغض و هراس طواف اول نفهمیدم. وقتی دیدمش که واقعا خواستم، نیت کردم و حتی تلاش...
این جا کافیست بو بکشی. رد پای خدا را همه جا می بینی. وقتی دعا می کنی پاسخت را درون خودت می شنوی. نماز که می خوانی زمزمه ی هستی را می شنوی اما
طول می کشد تا یاد بگیری چگونه از حواست استفاده کنی!
□ □ □
اندیشه ها:
وقتی اسم معبد بودایی ها کلیسای واتیکان مسیحیان لهاسای برهماییان و حتی معبد سلیمان آرمانی یهود می آید. سازه ای عظیم در ذهنت شکل می گیرد باستون های قطور، سقف های بلند و تزئینات و ونقوش هنرمندانه. حتی مسجدالنبی هم مستثنی نمانده!
ولی این جا بیت الله، یک کعب است.
اولین و اصیل ترین مرکز توحید سیاه است!
سیاه ذلیل ترین رنگ است و مکعب ساده ترین سازه ی معماری. جالب این جاست که حتی یک مکعب کامل نیست. اضلاع آن نامساویند و زوایایش قناصی دارد!
شکی نیست که ابراهیم(ع) تمام سعی خود را در بنای خانه به کار بسته است. اما آخر او که معمار نیست. چند سنگ را از کوه های اطراف جدا کرده ، بین آنها را به طور ابتدایی جرز گرفته و بالا رفته است.
و خدا
که از بین تمام معمارهای ماهر تاریخ ابراهیم را انتخاب کرده است. آنچه اینجا مهم است پاکی نفس و شایستگی درونیست نه توان و هنر ظاهری. مایه ی کار این بنا نه تجربه ی بنایی که تجربه بندگیست...
و آنچه تو را مجذوب می کند روح بناست.
کعبه با آن که مکعب است و 6 جهت دارد ولی نماد بی جهتی است به قول دکتر شریعتی یعنی هر که و هر کجا که هستی، شمال جنوب شرق یا غرب بر بلندای کوه یا قعر زمین، خدا با توست بخوانش تا اجابتت کند!
کعبه یک اتاق خالیست ولی همین خالی بودن همین هیچ نشان وجود خداست فقط این جاست که تو بعد یک یاس، می توانی خدایت را ببینی آن هم نه با دیده ی کور خودت که با چشمان تیز بین اندیشه ی کسانی چون جلال (آل احمد). و بعد از شستوشوی دلت با اشک چشم (ولو کمتر از یک قطره).
این جاست که ایمان می آوری باور می کنی حس می کنی، که خدا با توست. با تو بوده، از همان ایران درون قلبت، از شجره بر زبانت، و تو این جا دنبالش می گشتی. در تمام مدت خدا را با خودت داشتی. حتی تو با خودت به مسجدالحرام آوردی اش...
پس نیت می کنی و همچنان که جسمت به دور سنگ های کعبه می گردد، قلبت را آزاد می کنی تا همراه ملائک الهی به دور بیت المعمور که نه بالاتر از آن به دور خود خدا بگردد.