رسيديم مدينه
نمي دونم چه طور بگم ! همه چيز مثل خواب بود ,مثل خواب هايي كه قبل از مكه اومدنم مي ديدم مثل يك رؤياي باور نكردني توي خواب راه مي رفتم ,توي خواب نماز مي خوندم ,توي خواب گريه مي كردم ;بي بهونه گريه مي كردم نمي دونستم براي چي واقعا نمي دونستم اين همه اشك براي چي ريخته ميشه گاهي وقت ها تو حرم سرم رو بالا مي كردم به مناره هاي مسجد النبي نگاه مي كردم و مي گفتم تو داري رو خاك مدينه قدم مي زني استفاده كن ! قدر بدون ,اما نمي تونستم فكر مي كردم بايد كار خواصي انجام بدم ,نمي دونستم چطور همچنان توي خواب بودم . اون باروني رو كه به دلم وعده داده بودم از ياد برده بودم همه چيز از خاطرم پاك شده بود . بعضي وقت ها كه از حرم برمي گشتم تو هتل ياد درد هام مي افتادم ، ياد التماس دعا گفته ها، اما وقتي دوباره مي رفتم بقيع و مسجد النبي دوباره يادم مي شد بي هدف به گنبد سبز خيره ميشدم و بدون اينكه چيزي بگم اشك امانم نمي داد . چند بار از اين حالم خسته شدم با خودم مي گفتم كاش بشه برگردم ,كاش به مكه نرم اما تا به خودم جنبيدم يك هفته تمام شد و لحظه وداع رسيد . با پيامبر ,با بقيع ,باروضه ,با قدم به قدم مدينه خداحافظي كردم اما نه با دل بلكه با زبان اصلا نفهميدم كي اومدم كي تموم شد صورتم رو به شيشه اتوبوس چسبانده بودم و به گفته روحاني كاروان ثم العود گفتم و مدينه تمام شد .
اما حالا آرزوي همون اشك هاي بي بهونه و بي هدف توي بين الحرمين داره ديوونم ميكنه ,آرزوي يك لحظه فقط يك لحظه تو روضه رضوان بودن ولو با همون حالت اما افسوس كه نفهميدم كجا هستم و همه چيزتمام شد ...
مرضیه حسینی