از انجام ندادن محرمات اينقدر لذت مي بردم كه با خودم گفتم
كاش بشه بيشتر تو حالت احرام بمونم ,به هر حال
به طرف مكه به راه افتاديم .
نيمه شب رسيديم مكه قرار شد بعد از نماز صبح براي انجام
اعمال بريم مسجد الحرام .
و من تا صبح با خودم فكر مي كردم كه وقتي كعبه رو ديدم چي
بگم ,چي بخوام ...
خيلي استرس داشتم ساعت 4 صبح شد خدايا چرا اينجوري شدم
!يعني چه؟! اضطرابي داشتم كه قابل وصف نبود . احساس مي كردم تمام وجودم داره ذوب
مي شه و دوباره به وجود مي ياد . دلم مي
خواست سريع تر برسيم مسجد الحرام اما زمان خيلي كند مي گذشت ... دستام مي لرزيد واقعا دست خودم نبود اضطرابي
داشتم كه تا حالا تجربه اش نكرده بودم . اما به باب ملك الفهد كه رسيديم ,كفشهامو كه در آ وردم مثل اينكه از يك جاي سرد به جاي گرم بري موج آ رامش به صورتم خورد ,آروم شدم .
در طول انجام دادن اعمال سعي مي كردم جاپاي هاجر رو ببينم ,جاپاي ابراهيم و اسماعيل رو روي سنگ فرش مسجد الحرام حس كنم
خيلي حواسم به چه جوري انجام دادن اعمالم نبود جالبه كه اصلا از اشتباه انجام دادن
اعمال نمي ترسيدم، دلم مي خواست تمركز
كنم ,دلم
مي خواست درك كنم مي خواستم همه اون كارهايي رو كه تو مدينه انجام ندادم اينجا
جبران كنم بفهمم پاهام كجا داره قدم بر مي
داره اما
نه , مثل اينكه خيلي حقير تر و نا چيزتر از اونم، توقع بزرگي داشتم اونجا
بود كه با تمام سلول هاي بدنم به كوچك بودن خودم پي بردم .
خيلي خوب بود خيلي خوش گذشت من همه چيز رو از نزديك مي ديدم
و باورم نمي شد ، همچنان توي خواب بودم اما رؤياي شيريني بود از اونجا بودنم از
اينكه چطور اين يك هفته تمام شد نمي تونم چيزي بگم
به گفته دكتر شريعتي" حرف هايي هست براي نگفتن ، حرف
هايي كه هرگز سر به ابتذال گفتن فرو نمي آورند" حقيقت آدم ها آن نيست كه بر شما
آشكار مي كنند بلكه آن است كه از آشكار كردنش بر شما عاجزند .
به سرعت باد يك هفته مكه هم تمام شد و لحظه وداع فرا رسيد ،
دلم نمي خواست برم يكي از ستون هاي مسجد الحرام رو گرفته بودم تو بغلم و گريه مي
كردم ، اشكم داغ بود طوري كه داغي اش رو روي صورتم احساس مي كردم وجودم فرياد مي
زد من رو از اينجا نبريد ولي بايد مي رفتم .
و حالا بعد يكسال حسرت مي خورم ، افسوس كه نفهميدم كجا بودم ,
از به ياد آوردن خاطرات اونجا زخم شيريني كه به قلبم خورده سر باز مي كنه و ديگه
دلتنگي كه با هيچ جمله اي نمي تونم توصيفش كنم ...
خداحافظ اي همنشين هميشه
خداحافظ اي داغ بر دل نشسته
تو تنها نمي ماني اي مانده بی من
تو را مي سپارم به دل هاي خسته
مرضیه حسینی